X
تبلیغات
نظربـــــــــاز

قبل تر ها که این میکده (نظربـــاز) سر حال تر بود و از ابتدایش که چشم نامحرمانی برآن نیفتاده بود ، که لبریز ع ش ق بود، هر از چند گاهی کامنت های خصوصی و عمومی روحم را خط خطی می کرد که "آیا شما شکست ع ش ق ی خورده اید که این چنین قلم می زنید؟"همیشه سعی کردم بی پاسخ رد شوم از این تکه پرانی های منحوس. ولی حس می کنم ، امروز ، امشب، باید چیزی بنویسم که "ع ش ق" شکست ندارد، من هم نظرم با سید علی میر افضلی که ع ش ق ، پرواز روح است.با فروید کاری ندارم که می گوید ع ش ق یک دروغ بزرگ است و یا دکتر دژکام (استادم) که می گوید ع ش ق بالا و پایین شدن هورمون های جوانیست ، و یا حتی لاکان که می گوید ع ش ق سوء تفاهم است و یا هرکس از جنابان علم و عرفان...

من هر آن چه را که خودم حس و درک کرده ام بر آن معتقدم و چه شبیه به نیچه که می گوید عاشق محو دل سپردن خودش می شود، محو این اشتیاق است و نه معشوق.رنج می برم از نگاه عامیانه به ع ش ق ، به تقلیل آن به یک حس، به یک هیچان گذرا...

من از نام وبلاگ تا نوشته های در همش بد و بیراه شنیده ام، من بارها در این چار دیواری با نگاه های آلوده به قضاوت محکوم به بی حیایی شدم  که زن ، آن هم از نوع مذهبی اش از ع ش ق حرف نمی زند، عاشق نمی شود. من بارها محکوم شدم که این احساسات را دور بریزم ، اما هر بار در من موج گرفته حسی رو براهتر ، ع ش ق ی منسجم تر و فردایی عاشقانه تر . من در این سالها در تمام کلاسهای درسم تمرین کرده ام آدم ها را دوست داشته باشم ، توی دانشکده معروف بودیم که این ها ملحدند ، ولی من بعد از تمام این سالها مومن  تر شده ام ، ایمانی متفاوتر...و به قول کریستین بوبن :

تنها یک زن ، وقتی عاشق باشد برای سرشار کردن آسمان و زمین کافیست...

من سعی کردم خودم باشم به دور از همه ی نقاب هایی که شبانه روز بر وجودمان می زنیم ، ولی انگار دورویی و نفاق تو را مفتخر به حیا و عفت می کند و اینکه خودت باشی مذموم است.کاش میشد ع ش ق را با هوس های منتهی به شهوت خلط نکنیم و برای یکبار هم که شده بفهمیم ع ش ق ؛ دل آشوبه ی خواستن است بدون هیچ خواسته ای.به قول زلیخا( فیلم یوسف پیامبر) کار من انتظار کشیدن است و کار یوسف منتظر گذاشتن ؛...

 از یوسف انتظارش برای من مانده ، آن را هم از من منع میکنید ؟!...

عادت کرده ام به نظربـــازی؛ به این خانه ی سفید پوشم؛ولی گاهی جبر زمانه مجبورت می کند که ترک عادت کنی و به قول مصطفی مستور بدترین کار توی این دنیا این است که عادت هایت را ترک کنی، چون تبدیل می شوی به کسی که دیگر نمی شناسیش؛ ولی چشم هایی اینجا را می خوانند که من می ترسم از بودنشان ، که دست و پای قلمم را گرفته اند، خیلی زودتر باید می رفتم در جایی  نزدیک همین حوالی...

*حکم اعدام مرا با دو لــبت صادر کن                  آخرین خواسته ام بوسه بی پایان است...

خداحافــظ رفقای از گل بهترمــــــ 

نوشته شده توسط نفس در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 |

قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...
به چادرت ننشیند غبار هم... اما...

قرار بود که تنها تو کار ِخانه کنی
نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

فدای نافله ات! از خدا چه می خواهی؟
رمق نمانده برایت...شفا نمی خواهی؟

نوشته شده توسط نفس در جمعه بیست و سوم اسفند 1392

عصر باشد بهار توی خانه گشت بزند،نم باران بگیرد و وِل کند،بوی خاکِ آجرهای حیاط در آمده باشد(گفتم حیاط ؛راستی یادت باشد، من توی آپارتمان زندگی نمی کنم ، خانه ی بی حیاط ، دریای بی آب است، دلم میگیرد، من آدمِ آپارتمان نیستم! خاطرت باشد، خانه مان باید حیاط داشته باشد هر چند کوچک هر چند آجری...) باد بین بیدها جولان بدهد ، بیدها خودشان را خم کنند روی صورت ما،صندلی لق بزند زیر پاهایمان، پایه های میز بلرزند از لرزش ما، عصر باشد، هوای دم کرده ی ابری باشد، تــــــــو باشی ، من معنا بگیرم ، شک نکن که این هوا "سهراب" می خواهد،بخوانم برایت «من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم»، اخم کنی که حرف تلخ آخَر چرا؟!  از آن اخم های شیرینت،بزنم زیر آواز برایت با همین صدای باران زده.«مرنجان دلم را ک این مرغ وحشی زبامی ک برخاست چه مشکل نشیند»...تــــو بخندی، من بغضم را با شربت به لیمو قورت دهم ،صوت و لحن مردانه ات را ببری شور و دشتی ؛بیژن بیژنی را زنده برایم اجرا کنی «بنازم به بزم محبت که آنجا..گدایی به شاهی، مقابل نشیند»؛«غمت در نهانخانه ی دل نشیند..به نازی که لیلی به محمل نشیند»عصر باشد..بهار باشد،باران بین آمدن و رفتن مردد باشد،باد کرشمه کندبین تن پوشمان،بید افتان و خیزان برقصد، تــــو باشی، من معنا بگیرم،به لیمو شیرین کند لبهایت را،میبینی پرت شده حواسم بین چشم هایت!یادم رفت بپرسم تـــو شربت به لیمو دوست داری؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفس در یکشنبه هجدهم اسفند 1392

... 

 می ميرم از نبودنت و صبر می كنم
 مرگـــــــــــ آن قدر كه شايعه كردند سخت نيست!!

...

+کی گفته از عشق تو دست میکشم؟

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392

در به در بشوی اسفند که دوستت ندارم ،شلوغ کاری های بیهوده ات،اضطراب واگیر دارت،اصلا از معلق بودنت بیزارم. وسوسه ی نامت از کار بیفتد که به ذات نا خوشایندی برای من .چیزی شبیه طعم ِ گسِ خرمالو.قبل تر ها یک دلخوشی بزرگ داشتم که امسال آن را هم ندارم.همهمه ی پوچ در پوچت،وعده های تو خالی ات،که بهار بیاید و همه اش گل است وگلستان،که بلبل می خواند و چلچله دم می گیرد،اصلا گیرم گل باشد، بلبل بخواند وقتی حال دلم رو به راهی است که رفته است و نیامده است؛چه سود؟!

نه زلیخا و عزیزی ، نه ترنجی ، نه کسی ،       یوسف از چاه برون آمده ، بازاری نیست 

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه یازدهم اسفند 1392 |
ما بی تــــــو خسته ایم

تـــو بی ما چگونه ای...؟

+مولانا

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه هشتم اسفند 1392

به نظر من آدم هایی که در کنج ِ این مجازی خانه ، برای خود خانه ای دست و پا کرده اند در مقایسه با بقیه ی آدم ها تنهاترند..تنهایی همیشه مذموم و رنج آور نیست ، گاهی می شود تقدیر یک عمر نفس کشیدن که باید با یک بغض بزرگ فرو بکشی در درونت.تنهاترند،چون این خانه می شود مأنوسِ حرفهایی که شاید هیچ وقت به زبان نیاورند و به نوشتن در این چار دیواری تخلیه هیجانی شوند.من اگر بیماری داشته باشم که اهل قلم باشد، اهل ذوق باشد ؛ پیشنهاد خواهم داد بنویسد چند کلامی از خودش در خانه ای که سایه غریبه ها بر آن افتاده به نام "وبلاگ" که شاید دیده شود ، خوانده شود، و درد آورتر از همه دوست داشته شود...یادم نرود که بگویم "تخلیه هیجانی و تجریه ی هیجانی اصلاح شده " اساس اتاق دو نفره درمان است.

بعضی از آدم های همین دو رو بر، همین غریبه های به ظاهر آشنا که  گاهی حد و اندازه شان در دلم مختوم به یک تصویر ذهنی ساختگی از شکل و شمایل و کلیات زندگی شان است و گاهی بیشتر ، آدم های تنهایی هستند و هستیم که پشت نوشته هایمان نشستیم ولی....بماند...بگذریم ...!

پیش آگهی درمانِ تنهایی منفی است...تنهایی علاج ندارد...دو راهیه بن بست است...

شاید خیلی از ماها روابط اجتماعی خیلی خوبی در روال روزانه هایمان داشته باشیم ، در دانشگاه ، در کار ، در خانه ی گرم حقیقی مان ،بین دوستانمان...ولی همه ی این ها منکرِعظمت تنهایی آدم ها نمی شود.ما به ذات تنهاییم ،نا خود آگاه غرقیم در تنهایی.تنهاییم ! که هر روز چنگ می زنیم ب دو رو برمان  برای با هم بودن. تنهاییم ! که با درک نشدن ، به هم می ریزیم.تنهاییم! که اگر دستمان را رها کردند به خودمان شک می کنیم . تنهاییم! که دل می ریزد و اشک  اسیرمان می کند. تنهاییم ! که دل پیچه ی دلتنگی می گیریم .ما از درون تنهاییم و چه رنجی بالاتر ازتنهایی ...

شاید کسی،جایی،همین حوالی ما را جا گذاشته،شاید برق نگاهی رهایمان کرده به برزخ ..شاید دلمان را خون کرده اند به زخم زبان ..شاید شکسته اند ما را به جرم دل بستن..وشاید ما در گذری که درگیر دارو نسیان بودیم "خدا" را از دل هایمان دور کردیم..و شاید ما به ما هو بودنمان تنهایی ام..مثل خدا!

* من به تنهایی دچارم ...چشماتو از من بر ندار ...

نوشته شده توسط نفس در شنبه سوم اسفند 1392 |

فَذُوقُوا عَذَابِي...

پس عذاب مرا بچشید ...

سوره قمر آیه ۳۸

+در خویش می پیچم گریز از پیچ و تابم نیست...

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه یکم اسفند 1392

رنج عشق هاي كوچك را فقط با عشق هاي بزرگ مي توان سبك كرد...(عین صاد)

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392

...

مارکو : از بوسه من خوشت نیومد؟
ورونیکا : کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم..
مارکو : ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه ...

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد - پائولو کوئیلو

نوشته شده توسط نفس در جمعه هجدهم بهمن 1392

اصلا بهاری که قرار است بیاید اگر بی تو باشد، بهار نیست، زمستان است، اصلا زمستانی که بی آغوش ِ تو بگذرد، زمستان نیست ، زمهریر است ،اصلا این روزهایی که تو نیستی ، ثانیه ندارد، درد واره های پیچ در پیچ است.اصلا خانه ای که تو در آن نیستی ، خانه نیست،سریزِ درد و غم است، اصلا غذایی که می خورم ، هوایی که نفس می کشم ،اتاقی که در آن می خوابم در ب درند در نبودنت،گمان میکنم ک اگر می دانستی ، نبودنت این همه اتفاق بزرگیست ، بی محابا عزمِ نماندن نمیکردی...

ساعت خانه کوک ناساز می زند ،گل ها همه قهر کرده اند با هم ،شمعدانی ها رو گرفته اند از من‌٬ چای ِ لب سوز از دهن افتاده،پنجره ها سرگیجه دارند، نبضِ میزها کند میزند،پله ها از نفس افتاده اند، درها به هم بد و بیراه روانه می کنند، آیینه ها بغض کرده اند، دیوارها زانوی غم بغل کرده اند و سقف درحال آوار است  و من آرام نشسته در گوشه ای ، زیر لب شعر می خوانم ...با همان صدای از غم بریده..." ننگ این قصه به افسانه شدن می ارزد..." راست می گوید ..می ارزد این رویای ناممکن،می ارزد این از هم پاشیدگی، می ارزد این ننگ و رسوایی،گلایه از تو ندارم " كه تو هميشه هماني ، كه من هميشه همينم..."باقی همه لالایی بی واژه گیست...

اصلا نیامده این همه بلا آوار شده سر زندگی ام ...بیایی یک روز و بمانی ...و بعد عزم رفتن کنی چه خاکی بر سر ثانیه های در هم شکسته ی این زندگی کنم ...؟

+ایمان منی - سست و ظریف و شكننده!...

بخنـــــــــدیم یا گریـــــــه کنیم ...!!

نوشته شده توسط نفس در جمعه هجدهم بهمن 1392 |

«یا رازق الطـــــــفل الصغیر»

...

«آنچه که خدا تقدیر کرده به تو خواهد رسید گرچه در نهایت ضعف و ناتوانى باشى...»

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفتم بهمن 1392 |

 برای منی ک تمام رویای 18 سالگی ام دکتر شدن بود، پوشیدن روپوش سفید و چرخیدن در بخش های بیمارستان پر از حس های خوب است.ولی هر وقت ک باید چادرم را کنار بگذارم و روپوش سفید را بر تن کنم ، حس نا امنی و بی پناهی آوار می شود روی سرم ،هر چ هست حس خوبی نیست ولی ورود ب بخش اعصاب و روان ،آن هم با چادر سیاه ممنوع است،سعی می کنم با همان روپوش و روسری بلند حجابم را خوب  حفظ کنم ، ولی چادر و آن همه حس آرامش کجا؟!!

بیمارستان ...- بخش 6-بخش اعصاب و روان-

وارد بخش ک می شوم پر از حس های مبهمم، پر از نگاه های دزدکی و یواشکی ب تخت ها و بیمارهایی ک زل می زنند تو ی چشم هایت.یکراست می روم سراغ پرونده ها ،بعد هم یک سلام و احوالپرسی با هر کدامشان و جویا شدن  اوضاعشون .بیمارهای  اعصاب و روان با همه ی بیمار ها فرق دارند ،نگاه های پر از غمشان ، رفتارهای عجیب و غریبشان ، داد و بیداهایشان ، همه چیز اینجا فرق می کند.اینجا تنها بخشی است ک درب هایش را قفل می کنند...حداکثر کارموقتی ک می شود برای یک بیمار روانی  وخیم و پر از تنش کرد تزریق یک آرامبخش ویا دادن شوک و یا فیکس کردنشان ب تخت است ، سخت است دیدن اینکه دست و پاهای یک آدم را ب تخت می بندندو او ازتو  کمک بخاهد... سخت است این رنج کشیدن ها را دیدن ...سخت است ک می بینی خنده روی لبهای بیمارت گم شده ...

سخت است  برایم دیدن انسان هایی ک هیچ و پوچ را لمس کرده اند در روزگارشان ،آدم های  خیلی خیلی معمولی ک اگر در خیابان ببینی حدسم نمیزنی ک مشکل روانی دارند ...زنان متاهل مذهبی ک ب دلیل افسردگی های حاد بستری اند ، زنان فاحشه ای ک با مانیا دست و پنجه نرم می کنند ، دخترک 17 ساله ی مذهبی  ک  ازعذاب وجدان چند پیامک عاشقانه دست ب خودکشی زده ،مردی ک ب خاطر وسواسش همسرش طلاق گرفته  و تنهایش گذاشته، پسری ک ب  خاطر تیک های صوتی عصبی از محل کار اخراج شده،زنی ک ب خاطر خیانت همسرش خودش را از هفت طبقه پرت کرده ،جانبازی ک هنوز هم درگیرو دار موج گرفتگی های جنگ است ،دختری ک  دچار حمله وحشت و کابوس شده از ترس تجاوز پدرو برادرش، زوج جوانی ک هر دو اختلال جنسی دارند و زندگیشان لنگ می زند و در آستانه طلاق اند،مرد ی دوقطبی ک در حالت مانیک برایمان شعر می خواند و در حالت افسردگی اش بخش را با گریه هایش پر می کند...  پسری ک شخصیت ضد اجتماعی دارد و دخترها را به خانه می برده ... ، زنی ک توهم دارد و می بیند آدم هایی ک ما نمیبینیم ، خانم دکتر افسرده ای ک معتاد الکل شده و سکس های گروهی و از همه خاص تر سایکوزهای ساکت و مهربان بخش....

سخت است برایم دیدن این انسان ها ک در گیر و دار بیماری شان غرق شده اند ...

ولی بی هیچ قید و شرطی دوستشان دارم ...

روانشناس ؛قاضی ،معلم ،روحانی و پلیس نیست، روانشناس ؛ روانشناس است ؛ باید بپذیری این ها را با تمام  خطاهایشان ؛ هر بیمار جدیدی ک بستری می شود یک مصاحبه تشخیصی یک الی دوساعته باید انجام شود ...وقتی در این صحبت ها ب تو اعتماد می کنند و تمام  رمز و راز زندگیشان  را برایت می گویند، مکلف می شوی ب پذیرش ، ب اینکه ب سرنوشتشان علاقه مند شوی و تمام تلاشت را بکنی برای بهتر شدنشان...همین ک می شوند بیمارت ...حس تعلق داری...گاهی شوکه می شوی از حرفهایشان ولی چهره ات هیچ تغییری نباید بکند،گاهی متنفر می شوی از کارهایشان ولی باید ب روی خودت نیاوری، گاهی حالت ب هم می خورد از انسان بودن ، ازانحطاطی ک بعضا کیس های خاص در آن غرق شده اند ولی باید عادی تر از قبل برخورد کنی.گاهی دلت میخاهد هم پای غصه هایشان اشک بریزی ولی باید بغضت را ...گاهی ب شعف می آیی از عاشق شدن هایشان..از دوس داشتنی هایشان...نباید ...نباید ...نباید تحت تاثیر قرار بگیری ...

ولی برای من از بین همه ی بیماران ، سایکوز ها دوست داشتنی ترند ،...هفته پیش یکساعت با پسری 23 ساله ک سایکوز داشت مصاحبه کردم ، جز چند کلمه حرفی نزد ، فقط نگاه بود ...تمام حسش ، تمام حرفهایش را سعی می کرد با نگاهش ...با نگاه تلخش ب من بفهماند ...دنیای سایکوزها دنیای رنگارنگ قشنگیست ، پر است از بریدگی از واقعیت ...خیالپردازیهای بی حد و حصر و در آخر قطع رابطه با محیط و آدم های اطراف...زیاد سوال پیچش نکردم می دانستم ک اینجا نیست و غرق است در اوهام خودش ...

این حرف را قبول دارم ک روانشناس ها خودشان دیوانه اند و یا بهتر بگویم با بقیه آدم های ب ظاهر سالم متفاوتند، مگر می شود این آدم ها را دید و تاثیر نگرفت ...البته تخلیه هیجانی برای روانشناس ها مثل واجبات است ، بگذریم ، وارد بحث های تخصصی نمی شوم ، من اینجا بیشتر احساسم را نوشتم و می خواستم بگویم ک اگر روزی قرار است  روانم ب هم بریزد دوست دارم سایکوز را تجربه کنم ، دوست دارم این انقطاع روانی را بچشم ، دوست دارم رابطه بین افکارم و واقعیت قطع شود ... درد را نفهمم ، دلتنگی را بلد نباشم ،دوست دارم سایکوز بشوم ...یک سایکوز حاد ک فقط  با نگاهم حرف بزنم ...و لب هایم را برای همیشه برهم بگذارم...و سکوت و سکوت و سکوت ...

کارهای بیمارستان ک تمام می شود ، قدم ب قدم ولیعصر را گز می کنم با بغض ، بادرد...         

++اگر عاشق شدن کفر است من ایمان نمیخواهم...

پست "جوابمـــــــ نکن" ب عنوان "تیتر یک لینک زن" انتخاب شد...

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه سوم بهمن 1392 |
من:محمد جوادم؟                                           محمدجواد:بله

من:دوست دارمممم                                        محمد جواد:ممنون!

من:محمد جواد                                              محمدجواد:بله

من:خیلیییییی دوست دالممممم عسیسم            محمد جواد:خب باشه!

من:محمد جواد جونمممم                                 محمدجواد:هووووم

من:عاشقتممممم                                         محمد جواد:سکوت! اخم!نگاه خیره!

نتیجه گیری:ینی مردا همچین موجوداتی هستن!!مغرور..بی احساس(یخ)..و بعضا لوس..اه اه اه...

*محمد جواد آقا یدونه برادر  ۱۲ ساله ی منه...

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه یکم بهمن 1392 |

 من امروز ، حوالی همین خیابان ها نشست کردم ... حوالی همین کوچه پس کوچه ها عاشق شدم ...دم نزن زمانه ،غروب کن ،بی امان بخواب،سکوت کن.دم نزن زمانه ک غرق سقوطم.طبل خوشبختی نزن ک رسوا شدی ب غم،رسوا شدی ب تنهایی، ب انزوا،ب بی معنایی.تو دروغ گو ترین نظریه  پردازه آرامشی...تو کابوس جدایی های عالمی،تو خطرناکترین در کمین نشسته دست های ب هم رسیده ای،  تو بهترین نوازنده ی ضرب آهنگه غمی،تو بی رحم ترین نگاه نحسی ک چشم زدی عاشق شدنم را،تو مخترع فاصله ای،مولد صندلی  و تخت های یک نفره ،تو خالق جبری، خالق دلتنگی،خالق استیصال آدم های  از همه جا بریده. ب هم ریخته ای فلسفه ی خلقت را بس ک بی معرفت  سایه ات را انداخته ای روی زندگی های ما.جمع کن بساط بی مایه ات را ،جمع کن این تنهایی ها را،جمع کن این ب هم نرسیدن های جانکاه را ،دست بردار از سر حوصله های ب سر رفته ی ما ، دست بردار از این دل کندن های سخت،دم نزن زمانه،بی قرارترم نکن، ..بگذار ته مانده های  نفسم  را  صرف جمع و جور کردن این زندگی از هم پاشیده کنم...بگذار بلند شوم ... ،امان بده من هم  طعم خوشبختی را بچشم ...خبر نداری مگر؟من امروز ،حوالی همین خیابان ها نشست کردم ...حوالی همین کوچه پس کوچه ها عاشق شدم ...

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 |

راستش را بگو روحم را چ قدر می خواهی ؟نازک بندی های خیالم را چ قدر دوس داری ؟راستش را بگو مرا منهای جسم و زنانگی ام چ قدر می پسندی؟ منهای سکس و همبستری چ قدر می خواهی؟می ترسم ، می ترسم از دوست داشتنت ک محصورم کنی در خودت، می ترسم از تو که مرا آن جور ک بقیه دوست دارند ، دوست داشته باشی.می ترسم نفهمی مرا ، نفهمی انسان بودنم را،می ترسم غرق شوی در زن بودنم .می ترسم از نگاهت ، از واپس روی علاقه ات...

نه؛ من آدم این وابستگی ها نیستم ، مرا به خانه ات نبر،مرا بین چاردیواری نارسیسمی خودت دفن نکن.مرا تنهاتر از قبل نکن...من زیر این جنس دلتنگی ها جان می کنم ...

راستش را بگو چند بار دل نگرانِ خیالم شدی؟چند بار احوال رویاهای دخترانه ام را پرسیدی؟راستش را بگو روحم را چ قدر می خواهی ؟دوست داشتنی هایم  را چ قدر دوست داری؟

من رسیده ام ب این ک دوست داشتن کافی نیست ، حتی عشق هم معجزه نمی کند.عشقی ک ما با دست هایمان ب بوسه و هم آغوشی تقلیلش دادیم.حال عشق خوب نیست، حال من هم خوب نیست.زن بودنم درد می کند ... این ک اول زن بودنم را ببینی و بعد انسان بودنم  اعصاب روزهایم را ب هم می ریزد.می ترسم از تو ، از اینکه نگاهت ، عشقت منتهی شود ب همین چیزهایی ک امروز آدم ها تا کمر توی لجنش غلت می زنند.

نه ؛من آدم این وابستگی ها نیستم ، مرا به خانه ات نبر، مرا تنهاتر از قبل نکن...

نوشته شده توسط نفس در جمعه بیستم دی 1392 |

امشب از اون شبای لعنتیه ک تمام هوسم بیرون رفتن و قدم زدنه ...

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه هشتم دی 1392

"هیچی"

یعنی :

ب هیچی وصل نیستم الا خودت ...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه چهارم دی 1392 |

اوراکل: بگذار یه رازی رو بهت بگم...
برگزیده بودن درست مثل عاشق بودنه...
هیچ کس نمیتونه بگه که تو عاشق شدی یا نه، بلکه خودت اون رو در اعماق وجودت احساس میکنی!
با پوست و استخوانت حس میکنی!

+ فیلم ماتریکس-وقتی نئو به دیدن پیشگو رفت.

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392

 

+اون خانمه خودمم..اون دو تا آقا هم اساتید گروه علوم اجتماعی دانشگاه تهران..دلم برا خبرگزاری تنگیده

++متن اصلی این پست متعاقبا اضافه خواهد شد

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392
 
مطالب قدیمی‌تر