مثلا آدم یک شب دلش فقط لالایی بخواهد. تمام گوش بشود برای شنیدن. مثلا  مامان بخواند برایش "دخترخوبم نازو عزیزم / پسر ریزو تر و تمیزم " . خود را بزند به خواب. زیر چشمی حواسش باشد مامان لالایی را سرو تهش را به هم نیاورد و برای رفتن عجله به خرج ندهد. همین که حس شود می خواهد برود تکان بخوری و چشم هایت را فشار بدهی و دلش را بندازی در هول و ولا که  هنوز نخوابیده ای. سریع بخواند برایت"بادوم خونه پسته خندون / صورت ماهت گل تو گلدون /چقدر شیرینی قند تو قندون " . هی خودت را لوس کنی و بپیچی توی رختخوابت. چشمهایت را محکمتر بهم فشار بدهی و زبان باز کنی که مامان امشب پیش من میخوابی؟! مثلا آدم یک شب دلش فقط لالایی بخواهد. دلش کودکی هایش را بخواهد. مثلا یک نفر تازه 12 روزه ش تمام شده باشد

تنهایی های کودکی اگر چه خیلی ساده اند ولی به همان وزن دردناک و سنگینند. اگر دست یک آدم دیگری را به  این دنیا باز می کنیم بدانیم برای تمام ثانیه هایش مسئولیم .برای تمام تنهایی هایش.برای تمام بغض هایی که خواهد کرد. برای تمام روزهایی که کنارش نیستیم. برای شب هایی که دلش لالایی می خواهد ... و برای روزی که عاشق می شود و سکوت می کند و می میرد...

+  لالایی را از اینجا گوش بدید

http://dl.shia-leaders.com/kodak/poya-namaie/Lalai-khab-parchei[shia-leaders.com].mp3

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 |

امشب مطمئن شدم زنان به تکیه گاه نیاز دارند. به پشت و پناه بودن یک مردی که همیشه باید باشد.آن قدر  این نیاز پر رنگ است که حتی حاضرند علم و مدرکشان را ببوسند بگذارند کنار و برای تمام کارها و سوال هایشان همچون بچه مدرسه ای آویزان کت جناب مستطاب باشند. قبل ترها فکر می کردم این یعنی عدم استقلال و خیلی بد است ولی حالا فکر می کنم شاید یکی از آن ناب احساس های دور دست باشد که تکیه کنی به مردت و افتخار کنی به همه چیز دانی اش و قند توی دلت آب بشود که مثلا چقدر خوب حرف می زند و چقدر همه چیز سرش می شود. به یقین زن اگر  عاشق شود محو می شود و آن نیمی از عقلش را هم به باد می دهد و شاید بزرگترین دلهره اش پیدا شدن سرو کله یک رقیب ناشی باشد و اشک های شبانه برای دلتنگی های فیل افکن زنانه اش.

+این متن برداشت آزاد از یک اتفاق است.

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 |

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

حسی شبیه آنچه که یک جسم ِ بی جان داشت

 

می آمد و با هرقدم عطر تو می پیچید

لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت!

 

با حال آن روزم میان خاطرات تو ،

باران نمی بارید... ، اگر یک ذره وجدان داشت!

 

میشد بگیری دست من را قبل از افتادن اما نشد..

تا من بفهمم عشق تاوان داشت

 

میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن

افسوس... من را کشت آن دردی که درمان داشت!

 

من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد

من مرده بودم.. مرگ در رگ هام جریان داشت

 

وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند:

برگشتن جان پس به جسمی مرده ، امکان داشت

 

+رویا باقری

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393

...

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393

دورمـــــــــــــ از تو ...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393

دکتر می گفت بعد از هبوط و اخراج از بهشت آدمی باید بی انتها تلاش کند تا برگردد به وطن .به ماوایش.به آسمان.دکتر چه می داند وطن من تویی.ماوای روز و شبم تویی.آسمانم تویی. دکتر چه می داند بهشت من تویی. لبریزم از بودنت. از دست گیریت وقتی تک تک بنده هایت دستم را رها کردند و رفته اند.شعر من تویی.شب من تویی.بیست و چند سال پیش بود که همچین شبی اشک ریختم از دوریت. بساط امشبم هم اشک است حی لا منتهی. و تنها تویی که دل م را برایش تنگ می کنم ستارالعیوب م حنان م  رضوان م ...

+ ياصاحِبى‏ عِنْدَ غُرْبَتى‏، يامَلْجَأى‏ عِنْدَ اضْطِرارى‏، يامُعينى‏ عِنْدَ مَفْزَعى...

 اى رفيق من در غربتم اى پناه من هنگام درماندگى اى كمك كارم در بيچارگى و پريشانى م...

++انگاری تنهایی آدم شب تولدش پر رنگ تر میشه ...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 |

آدمی به چشم بر هم زدنی زیر و رو می شود. یک مرضی داریم در روان به نام مکانیزم تفرقی. خلاصه ش این می شود که طرف می رسد به جایی که خودش هم باورش نمی شود اوست که این چنین شده. زیر و رو شده ام .به قدری این بیماری در من پیش رفته است که دچار یک *سرکوبی دمادمم. تنگ شده دل م برای نفس دیروز. نفس یک هفته پیش. یک ماه پیش.نفس پارسال. نفس دوسال پیش. نفس کارشناسی که زندگی اش درس بود و رمان و ادبیات و تشکل و شعر و کار . نفسی که وقت نداشت با رفقایش به یک تفریح ساده برود. نفس شاگرد اول. نفسی که همایش علمی نبود که شرکت نکرده بود. نفسی که با پشتکارو فعالیت ش زبانزد بود. نفس دبیرستانی که سرش از کتاب و درس تکان نمی داد و هیچ وقت چشمش پسر همسایه را نگرفت. پسری که هر روز هفت صبح و سه عصر که به مدرسه می رفت و بر می گشت پشت پنجره با نگاهش راهی اش می کرد. نفس راهنمایی که اینقدر شیطان بود و بلند می خندید توی مدرسه معروف شده بود به سرخوش. آن قدر می خندید که معلم  می گفت آدم های دیوانه بی دلیل و زیاد می خندند. نفس ابتدایی که تنها دختر چادری مدرسه بود و با آن قدو قامت کوتاه چادرش از سرش تکان نمی خورد. نفس کودکی که همیشه روی پای خوش بود و مستقل و خودرای. ناراحت بود که همبازی ندارد ولی به رویش هم نمی آورد. نفس بابا که یکراست می رفت سراغ لباس های بابا و می پوشید و نقش بازی می کرد و تمام خانه را می خنداند. از دختر شاد و سر زنده ی آن روزها یک بغل بغض مانده . از روزی که رفتی  ریخته ام به هم .لحظه هایم وا رفته اند. من که آدم قبل نمی شوم. من جز دوست داشتنت هیچ غلطی را بلد نیستم . تو که رفتی خدا نزدیک ترم آمد. تو رفتی و خدا بغل وا کرد برای تمام تنهایی هایم. عشق به قدری خاصیت دارد که خدای هفت آسمان را هم سفره من کرده. منی که رهایش کردی و رفتی. من که آدم قبل نمی شوم ولی خوب فهمیده ام  آدم ها می آیند که بروند.می آیند در به درت کنند. می آیند و چنگ می اندازند در دلت و به سبکی آرام می روند. می دانم که رفته ای. ولی خدا می داند عشق ت زیباترین بلای زندگی بیست و چند ساله ی من است... . خودمانیم "خـــــدایی" که خلقت کرده به مراتب دلــــــــ رباتر و مهربــــــان تر است ...

*مکانیزم دفاعی سرکوبی بـه مـعـني جلوگيري از ورود افكار، خاطرات، آرزوها، اميال و تجـارب دردنـاك، نـاخـوشايـنـد، شرم آور و ناپسند به سطح خودآگاه و هشيار مي باشد. 

http://nazarbaz68.blogfa.com/post/173

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه چهاردهم مهر 1393 |

یک حس تنهایی عجیبی دارم این روزها و یا حتی یک حس عجیب تنهایی.

یک جور حس تهی بودن.مثلا آماده ام "تو" فقط تـــــــو دست هایم را بگیری...


وَوَثِقْتُ بِکَ فَنَجَّیْتَنى وَفَزِعْتُ اِلَیْکَ فَکَفَیْتَنی...
به تو اطمينان كردم،نجاتم دادى،و به تو پناهنده شدم،كفايتم نمودى...

+دعای عرفه

نوشته شده توسط نفس در جمعه یازدهم مهر 1393

تشنه ی یک صحبت طولانـــــــــــی ام...

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه دهم مهر 1393

وَانْصُرْنى عَلى مَنْ ظَلَمَنى ...

...
و یاریم ده بر آن کس که به من ستم کرده ...

+دعای عرفه

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفتم مهر 1393
اکباتان - بیمارستان صارم ...

        شنبه -پنجمین روز پاییز1393...

                                شب - ساعت 22:40...

                                       هفت روزبه عرفه ـ روز شکست حصر آبادان ...

                                                               نظرباز عاشق تر شده است ...

                                                                              "ریحان ه خانم" زمینی شدو من،دوباره خاله ...

                                                                                                 +توکلت علی الحی الذی لا یموت

زهـــــــــــــرا خانم نازداره خاله ...

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفتم مهر 1393 |

...

 

فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا... یوسف/95

پس چون مژده‌رسان آمد، آن [پيراهن‌] را بر چهره او انداخت، پس بينا گرديد...

+به دیدارم بیا هر شب...

نوشته شده توسط نفس در جمعه چهارم مهر 1393 |

آدم ها همینند دیگر.زود میایند سر وقتت. حسابی تمام جاهای خالی کنارت را  پر می کنند.می خندند. مثلا عاشقت می شوند.تمام عمرشان می شوی تو .هی خودشان را هل می دهند توی قلبت.هی بو می کشند محبتت را .هی ادای آدم های خوب قصه را بازی می کنند.هی دل بری می کنند.کافیست وا بدهی به خواستنشان. کافیست طعم یک دوستت دارم را ازگوشه ی لبت بخوانند.کافیست عشق را باور کنی که دنیا از کار می افتد. وصل می شود آرزوی ناممکن و نشدن مهر می شود بر پیشانی ت. آدم ها همینند دیگر.انسان است و نسیان و از یاد بردن دلی که عاشقش کرده .نسیان است که  این روزها حواست به من نیست وگرنه سوختن تماشا دارد .دارم م ی س و ز م.

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه دوم مهر 1393

هنوز دو روز از پاییز هوهو نکرده 

به قدری نفس سخت می رود و سخت تر می آید که هوس کرده ام بمیرم 

+دل م میخاهد بابا برایم قرآن بخواند...کاش بخواند...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه دوم مهر 1393

وقتی  می گویی: شب بخیر. من می مانم و کاسه انار که توی دستم خشکش زده.

حواسم رفت سمت دانه های انار که چشم هایت را خواب برد.

بی شک امشب تو خواب انار می بینی و من خواب چشم هایت.

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه یکم مهر 1393

دل من شوق در آغوش پریدن دارد

...

+عصر جانکاهی ست. هر عصر پاییز قریب به همان تعداد روزی که ندیدمت پیر می شوم ...

 

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه یکم مهر 1393

من فقط به حرف آن بالایی گوش کردم. خواستم برای یک بار هم که شده امید را بگیرم و بنشانم توی دلم. من که خوشبختی را از نزدیک ندیده ام. خواستم امید را بهانه کنم تا شاید برای یک بارهم شده خوشبخت شوم. دل بستم ولی خدا می داند با چه ولوله ای. دل بستم ولی عرش می داند با چه دل آشوبی. من فقط به حرف آن بالایی گوش کردم . دل بستم با چه امیدی. اینجا همه خبر دارند نظرباز اهل امید نیست. اهل حرف های همه چی خوب است و سرجایش و این ها نیست. خواستم امید را از نزدیک ببینم . خواستم برای یک بار هم که شده یک لب خند گشاد بگذارم کنار روزهایم . مثلا یک دل سیر بخندم بی ترس اینکه بروی. یا مثلا دست هایت را بگیرم بدون دلشوره. مثلا مطمئن باشم تا روزی که مرگ میاید سراغم نفس های تو میخورد توی صورتم. یا حتی مثلا اینقدر چشم هایت را نگاه کنم چشم هایم شکل تو بشود. امید بستم بی خبر از ضرب آهنگ پاییز. پاییز نیامده بوی رفتن میدهی. بوی بر باد دادن امیدهایی که دخیل بسته بودم. خواستم برایت بنویسم که امیدم را برهم نزنی و بمانی ولی شوق حرفهایت باورم داد به اینکه دنیای بهتری چشم انتظارت مانده. برو .من میدانم انتظار یعنی *اغمای روان. برو. فقط بگذار نم باران بزند به دیوارهای آجری. بوی خاک که پیچید و مرگ را آغاز کردم برو .  آن چنانی که تو عزم کردی به سمت در انگاری که از اول نبودی و نیامدی. بی شک عصرهای پاییز را باید تنها قدم زد...

+آن بالایی عشق را آفرید. امید را آفرید ماه تاب را و تو اما یاس را جدایی را شب را ...

*یک اصطلاحی داریم ما روانشناسی خوانده ها "مرگ روانی". 

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 |

چه غريب ماندی ای دل ! نه غمی, نه غمگساری 

نه به انتظار ياری, نه ز يار انتظاری

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد

كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باری 

+ابتهاج

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه سی ام شهریور 1393

حسرت های بزرگ از چیزهای کوچک آغاز می شوند. ریشه می گیرند و می شوند یک تقدیر محکم. از چیز های خیلی خیلی کوچک.مثل روزهای اول دیدنت. بر دل نشستنت. نجیب بودنت. مثل در زدنت. مثل آمدنت به دلی که مستعد دل بستن است. حسرت ها ساده شروع می شوند و به جان کندنی با تو دفن می شوند.حسرت ها نفس گیر تر از دود سیگارند و برنده تر از چاقوی زنجانی.حسرت ها درست از لبخندت آغاز می شوند.از یقین من به خواستنت تا پابند نبودن دلت به ماندن. دروغ چرا جان من ؟! وقتی دلت پا پا می کند سمت در چرا دست دست کردن؟ حسرت یعنی من .حسرت یعنی سلام اولت .حسرت یعنی خداحافظ آخرت. حسرت یعنی یک دل سیر نگاهت نکردن. حسرت یعنی قورت دادن تمام حرف های عاشقانه معمول. حسرت یعنی هیچ مرگت نباشد ولی بغض پایه ثابت لحنت بشود. حسرت یعنی پاییز عزم کرده بیاید و تو نه ! به آیه های کتاب خدا حسرت یعنی  لجبازی نگاهت و چشم هایی که هیچ وقت رام نمی شوند...

+یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل           گیرم که جوان گشت زلیخا به چه قیمت ؟

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 |

بوی ریحان پیچیده توی خانه .هنوز از راه نرسیدی پر از وجدم پر از شوقم. نمی شد چند خطی برایت ننویسم. هر چه باشد خدا یک هدیه فرستاده برای ما. باید دو دستی گرفت و بوسیدش. باید تو را بوئید. تو از حوالی خدا می آیی و حتما پر از خبرهای مگویی برای من.برای ما. بیا بنشین کنارم که حرفهای درگوشی زیاد داریم. هر چه باشد بین هفت میلیاردو اندی قلب که می تپد من شده ام خاله خانم سرکار. قلب من شده خانه ی جدید علیه. نبودی که زهرا بانو پایش را گذاشت توی زندگی ما. زهرایی که یک بهار دیده. زهرای شیرین زبانی که این روزها خستگی ها  می برد از من. خاله گفتنش چه غم ها که از دلم نبرده.چشم هایش چشم هایش چشم هایش بی اغراق معنی جدیدی از زندگی را رقم می زند. یک دنیا که بیشتر نیست.یک خواهر که بیشتر ندارم .یک زهرای خاله که بیشتر نبود که سرو کله ت پیدا شد. عطشی دارم که نه از فضولی است نه از عادت.عطشی دارم از جنس بی قراری. هشت ماه بس نیست؟ عطش گرفتم برای دیدنت. زودتر بیا.البته یادت که هست قرار گذاشتیم با هوای پاییز.با رنگ رنگ شدن برگ ها.باران که سر زد بیا.قرار گذاشتیم من و تو هر دو دختر پاییز باشیم.عطر ریحان پیچیده اینجا ...زهرای خاله خواهرت مبارکت باشد...

+ریحانه دارد کم کم می آید که مرا دوباره خاله خانم کند...ای جانم ...

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 |
 
مطالب قدیمی‌تر