وَانْصُرْنى عَلى مَنْ ظَلَمَنى ...

...
و یاریم ده بر آن کس که به من ستم کرده ...

+دعای عرفه

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفتم مهر 1393
اکباتان - بیمارستان صارم ...

        شنبه -پنجمین روز پاییز1393...

                                شب - ساعت 22:40...

                                       هفت روزبه عرفه ـ روز شکست حصر آبادان ...

                                                               نظرباز عاشق تر شده است ...

                                                                              "ریحان ه خانم" زمینی شدو من،دوباره خاله ...

                                                                                                 +توکلت علی الحی الذی لا یموت

زهـــــــــــــرا خانم نازداره خاله ...

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفتم مهر 1393 |

...

 

فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا... یوسف/95

پس چون مژده‌رسان آمد، آن [پيراهن‌] را بر چهره او انداخت، پس بينا گرديد...

+به دیدارم بیا هر شب...

نوشته شده توسط نفس در جمعه چهارم مهر 1393 |

آدم ها همینند دیگر.زود میایند سر وقتت. حسابی تمام جاهای خالی کنارت را  پر می کنند.می خندند. مثلا عاشقت می شوند.تمام عمرشان می شوی تو .هی خودشان را هل می دهند توی قلبت.هی بو می کشند محبتت را .هی ادای آدم های خوب قصه را بازی می کنند.هی دل بری می کنند.کافیست وا بدهی به خواستنشان. کافیست طعم یک دوستت دارم را ازگوشه ی لبت بخوانند.کافیست عشق را باور کنی که دنیا از کار می افتد. وصل می شود آرزوی ناممکن و نشدن مهر می شود بر پیشانی ت. آدم ها همینند دیگر.انسان است و نسیان و از یاد بردن دلی که عاشقش کرده .نسیان است که  این روزها حواست به من نیست وگرنه سوختن تماشا دارد .دارم م ی س و ز م.

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه دوم مهر 1393

هنوز دو روز از پاییز هوهو نکرده 

به قدری نفس سخت می رود و سخت تر می آید که هوس کرده ام بمیرم 

+دل م میخاهد بابا برایم قرآن بخواند...کاش بخواند...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه دوم مهر 1393

وقتی  می گویی: شب بخیر. من می مانم و کاسه انار که توی دستم خشکش زده.

حواسم رفت سمت دانه های انار که چشم هایت را خواب برد.

بی شک امشب تو خواب انار می بینی و من خواب چشم هایت.

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه یکم مهر 1393

دل من شوق در آغوش پریدن دارد

...

+عصر جانکاهی ست. هر عصر پاییز قریب به همان تعداد روزی که ندیدمت پیر می شوم ...

 

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه یکم مهر 1393

من فقط به حرف آن بالایی گوش کردم. خواستم برای یک بار هم که شده امید را بگیرم و بنشانم توی دلم. من که خوشبختی را از نزدیک ندیده ام. خواستم امید را بهانه کنم تا شاید برای یک بارهم شده خوشبخت شوم. دل بستم ولی خدا می داند با چه ولوله ای. دل بستم ولی عرش می داند با چه دل آشوبی. من فقط به حرف آن بالایی گوش کردم . دل بستم با چه امیدی. اینجا همه خبر دارند نظرباز اهل امید نیست. اهل حرف های همه چی خوب است و سرجایش و این ها نیست. خواستم امید را از نزدیک ببینم . خواستم برای یک بار هم که شده یک لب خند گشاد بگذارم کنار روزهایم . مثلا یک دل سیر بخندم بی ترس اینکه بروی. یا مثلا دست هایت را بگیرم بدون دلشوره. مثلا مطمئن باشم تا روزی که مرگ میاید سراغم نفس های تو میخورد توی صورتم. یا حتی مثلا اینقدر چشم هایت را نگاه کنم چشم هایم شکل تو بشود. امید بستم بی خبر از ضرب آهنگ پاییز. پاییز نیامده بوی رفتن میدهی. بوی بر باد دادن امیدهایی که دخیل بسته بودم. خواستم برایت بنویسم که امیدم را برهم نزنی و بمانی ولی شوق حرفهایت باورم داد به اینکه دنیای بهتری چشم انتظارت مانده. برو .من میدانم انتظار یعنی *اغمای روان. برو. فقط بگذار نم باران بزند به دیوارهای آجری. بوی خاک که پیچید و مرگ را آغاز کردم برو .  آن چنانی که تو عزم کردی به سمت در انگاری که از اول نبودی و نیامدی. بی شک عصرهای پاییز را باید تنها قدم زد...

+آن بالایی عشق را آفرید. امید را آفرید ماه تاب را و تو اما یاس را جدایی را شب را ...

*یک اصطلاحی داریم ما روانشناسی خوانده ها "مرگ روانی". 

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 |

چه غريب ماندی ای دل ! نه غمی, نه غمگساری 

نه به انتظار ياری, نه ز يار انتظاری

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد

كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باری 

+ابتهاج

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه سی ام شهریور 1393

حسرت های بزرگ از چیزهای کوچک آغاز می شوند. ریشه می گیرند و می شوند یک تقدیر محکم. از چیز های خیلی خیلی کوچک.مثل روزهای اول دیدنت. بر دل نشستنت. نجیب بودنت. مثل در زدنت. مثل آمدنت به دلی که مستعد دل بستن است. حسرت ها ساده شروع می شوند و به جان کندنی با تو دفن می شوند.حسرت ها نفس گیر تر از دود سیگارند و برنده تر از چاقوی زنجانی.حسرت ها درست از لبخندت آغاز می شوند.از یقین من به خواستنت تا پابند نبودن دلت به ماندن. دروغ چرا جان من ؟! وقتی دلت پا پا می کند سمت در چرا دست دست کردن؟ حسرت یعنی من .حسرت یعنی سلام اولت .حسرت یعنی خداحافظ آخرت. حسرت یعنی یک دل سیر نگاهت نکردن. حسرت یعنی قورت دادن تمام حرف های عاشقانه معمول. حسرت یعنی هیچ مرگت نباشد ولی بغض پایه ثابت لحنت بشود. حسرت یعنی پاییز عزم کرده بیاید و تو نه ! به آیه های کتاب خدا حسرت یعنی  لجبازی نگاهت و چشم هایی که هیچ وقت رام نمی شوند...

+یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل           گیرم که جوان گشت زلیخا به چه قیمت ؟

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 |

بوی ریحان پیچیده توی خانه .هنوز از راه نرسیدی پر از وجدم پر از شوقم. نمی شد چند خطی برایت ننویسم. هر چه باشد خدا یک هدیه فرستاده برای ما. باید دو دستی گرفت و بوسیدش. باید تو را بوئید. تو از حوالی خدا می آیی و حتما پر از خبرهای مگویی برای من.برای ما. بیا بنشین کنارم که حرفهای درگوشی زیاد داریم. هر چه باشد بین هفت میلیاردو اندی قلب که می تپد من شده ام خاله خانم سرکار. قلب من شده خانه ی جدید علیه. نبودی که زهرا بانو پایش را گذاشت توی زندگی ما. زهرایی که یک بهار دیده. زهرای شیرین زبانی که این روزها خستگی ها  می برد از من. خاله گفتنش چه غم ها که از دلم نبرده.چشم هایش چشم هایش چشم هایش بی اغراق معنی جدیدی از زندگی را رقم می زند. یک دنیا که بیشتر نیست.یک خواهر که بیشتر ندارم .یک زهرای خاله که بیشتر نبود که سرو کله ت پیدا شد. عطشی دارم که نه از فضولی است نه از عادت.عطشی دارم از جنس بی قراری. هشت ماه بس نیست؟ عطش گرفتم برای دیدنت. زودتر بیا.البته یادت که هست قرار گذاشتیم با هوای پاییز.با رنگ رنگ شدن برگ ها.باران که سر زد بیا.قرار گذاشتیم من و تو هر دو دختر پاییز باشیم.عطر ریحان پیچیده اینجا ...زهرای خاله خواهرت مبارکت باشد...

+ریحانه دارد کم کم می آید که مرا دوباره خاله خانم کند...ای جانم ...

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 |
سخت نگیر.این همه سقف آبی که پاشیده روی سرما.می رویم یک گوشه غرق هم می شویم.سخت نگیر که نمی شود و نمی شود.سخت نگیر که نمی گذارند و نمی گذارند.دستمان را که به هم بدهیم دنیا و آدم هایش مجال نه گفتن ندارند.سخت نگیر.من از آوارگی بیزارم.من از این همه دوری سر رفته ام. بگذارعشق برای یک بار هم که شده به سرانجام برسد.  حواست باشد !دلم در آغاز یک از هم پاشیدگی بی انتهاست.

+تو معروفی به دل بردن مونالیزا به لبخندش...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 |

یک روزهایی می خوری به درهای تمام بسته.بدون هیچ درز و شیاری.به بن بست.به تنهایی که زل زده توی چشم هایت.دقت کنید چه می گویم. تنهایی!! تنهایی وجدان ندارد. وجدان ندارد که می بیند دست و پا زدنت را و آرام است و برقرار. تنهایی وجدان ندارد که عصر چند روزی مانده به پاییز (عصرهای سراسر دستپاچگی)  تمام خرابه های روزهای عمرت آوار می شود روی سرت و همدلی نیست برای سخن. همدلی نیست تا فهمت کند . عذابم می دهد این عجز نا تمام  و بی پاسخ. ما آدم های خوبی برای هم نیستیم. تو تنهایی. من تنهایم . ما انسان ها تنها های خوبی هستیم .گاهی حاضرم تمام روزهای خوشم را بدهم فقط دست هایم را کمی محکم تر بگیری .من اشک بریزم .بهانه بگیرم .تو اشک بریزی پا به پای من .نفسم بند برود از بغض .تمام شوم روی دست هایت. خدای تنهایم. غرق شده ام. نه به سان یونس ت به مراتب پشیمان تر به مراتب درمانده تر به مراتب تنها تر...

+هنوز خدا هست ...

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 |

کلاه سبزه من 

اون یکی تو 

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 |

 

به یقین بهترین روز می شود اگر "مامان"یکی یکدانه ات دعوتت کند به یک آب هویچ بستنی بزرگ

 

+ رسما دردت به جون دخمل بدت

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه یازدهم شهریور 1393

دل م میخاست درست همان جایی که بار اول دیدمت دنیا تمام می شد. دل م میخاست درست همان جایی که لبخند زدی چشم هایم را برای همیشه می بستم. اشتباه کردیم که امان دادیم به زمان که به رسم مرسومش دورمان کند از هم. دنیایی که  نظم دارد و عدالت نه می شود همینی که هست. می شود فاصله که آوار شده  بین ما و آب از آب کائنات تکان نمی خورد. می شود رفتن تو و تنهایی من که به هیچ کجای عالم بر نمی خورد. می شود همین تحمل های کوه افکن که اسمش را زندگی و روزگار گذاشته ایم. عدالتی نیست و این یعنی زانو زدن در برابر رفتنت. عدالتی نیست و این یعنی فریادهایم را باید در گلو بپیچانم و سر بد مسیرترین چهار راه شهر ببینمت دستت را گره زدی به دستی دیگر. عدالتی نیست که دلم میلرزد و سامانی به سر نمی شود. عدالت نیست و به یمن نبودنش چمچاره گرفتم. به یقین که تو ساحری و به یقینی دوچندان که تو مرا سحر کردی و به یقینی بیشتر از این دو تو روی تمام معشوق ها را سپید کردی در بی وفایی. برای من که نه برای آن همه دوستت دارم هایم دل ت تنگ نشده؟! برای آن همه بغض برای آن همه خواستنت دل ت تنگ نشده؟! به یقین که تو ساحری و جنس دلت ازسنگپاره است. راستی هر چه هستی باش فقط مرا از حال چشم هایت بی خبر نگذار.جگر زلیخا که خون کردن ندارد. دارد ؟...

+ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو                  فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟

++خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی و ...خیلی بغض دارم ...

نوشته شده توسط نفس در شنبه هشتم شهریور 1393 |

تو راست می گویی متن هایم از هم گسیخته ست.خبر نداری که خودم ماه هاست از هم گسیخته ام. راست می گویی چند ماهیست ضعیف شده این قلم.انتخاب عکس م برای پاییز افتضاح بود و انتخاب شعر هم از آن افتضاح تر. با دیوانه مدارا میکنند دل بر .نه اینکه گیجی و مستی اش را توی صورتش بزنند! تو همیشه راست می گویی. اما "من" ی نمانده برایم .زیرو رو شده من بودنم.پایت را گذاشته بودی چند قدمی زندگی من که "من" رنگ باخت .حالا که شده ای زندگی ام "من" ی نمانده. من می آمدم و می نوشتم از عشق.من لاف عشق می زدم .من آدم عاشق شدن نبودم. عشق از آن چه که فهم می کردم خانه خراب ترکن بود.(میترسم بگویی "خانه خراب تر کن" ترکیب درستی نیست) !حالا نظربازم را گرفته ای.جانم را گرفته ای.روزهایم را گرفته ای.زبانم بند آمده از دیدنت.از بودنت.از داشتنت.به قدری سهمگینی برای نفس هایم که از رندی و نظربازی انداخته ای مرا! از درس و مشق انداخته ای مرا! آدمیزاد باید ظرفیت داشته باشد.من ندارم! زن ها که عاشق می شوند محو می شوند .می میرند.حالا هی نیا و با من مثل آدم های نرمال و عادی حرف بزن .به مدد چشم هایت دیوانه ام کردی رفته ام پی کارم که شمردن چین های زیر چشمت است وقتی که میخندی...

+نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست...ندیدی جانم از غم ناشکیباست... چرا رفتی؟
نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه ششم شهریور 1393 |

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم

نوشته شده توسط نفس در شنبه یکم شهریور 1393

نه این جا جای خوبی نیست برای عاشق شدن.نه .حرفش را هم نزن.محور و مدارش بر نبودن است.اعتقاد راسخی به نشدن دارد.به نرسیدن.من آدم پوچ گرا و مایوسی نیستم ولی یقین دارم ناف عاشقی را با رنج بریده اند.با دلتنگی.کدام فیلسوف است که امشب از فلسفه ی عشق بگوید برایم وقتی نیستی .وقتی ندارمت.وقتی چیستی و چرایی ت شده وهم و چگونگی ت خیال.کدام عالم خدا دیده است که بتواند آرامم کند به  لذت رنج و فراق وقتی صدای خنده های  دستهای به هم رسیده امانم را بریده.کدام آغوشی می تواند شبیه ترین  به تو باشد.کدام عطری بوی تنت می شود برای مستی چون من.کدام روانشناسی می تواند آرامم کند به آمدنت .به بودنت.به ماندنت.وقتی می دانم پاهایت عزمشان سوی در است.کدام خدایی می تواند سرم را به دامان بگیرد و از اشک هایم خسته نشود. سراپا دلهره ام از همان سلام اول.از همان حالتان خوب است؟از همان  دیدار اول. من تمام ثانیه های با تو بودن را به فکر روزهای بعد از تو گذراندم. من زهر کردم به خودم تمام  این روزها را.زبان قلمم لال است.فقط چند نفس دیگر بمان.به یقین تو یکدانه اتفاق خوبه زندگی کوتاه منی.امان بده ادامه داشته باشی.امان بده اعتمادم جان بگیرد ولی فاجعه از این بیشتر که جنست برای نماندن است. آیا تمام اتفاقات خوب این قدر زود تمام می شوند؟من از من بد از تو می ترسم .می ترسم با من راه نیاید. می ترسم توانم را ببرد سمت کم طاقتی.می ترسم از من بعد از عاشق شدن...می ترسم به زمینم بزند...

 درد نوشت : زکریا گفت : پروردگارا،من استخوانم سست گرديده و موى‌ سرم از پيرى سپيد گشته، و هرگز در دعاى تو نااميد نبوده‌ام...مریم /4

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 |

آه من دیشب به تنگ آمد ، دوید از سینه ام

داشت می آمد بسوزاند تـــو را ؛ نگذاشتم !

«کاظم بهمنی»

صبـر پـرید از دلم ، عقل گریخت از سـرم

تا به کجا کشد مرا ، مستی بی امان تو...

«مولانا»

عقل میگفت بــــرو عشق به پایان آمــد

عشق میگفت بمان سؤ تفاهم شده است

«فاضل نظری»

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393
 
مطالب قدیمی‌تر