روزهای زهــــــری

.

.

.

داغ بعضی چیزا عجیب رو دل آدم میمونه

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳
همیشه توی سخت ترین شرایط بهترین های زندگی ت تنهات میذارن ...

 

+از خداحافظی کردن بیزارم!

گفتی نگران منی و روز جدایی          در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند

نوشته شده توسط نفس در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳
 ...
امشب بغض اومده اینجام ...

داره خفه م میکنه ...

نوشته شده توسط نفس در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳

نفس داده ای تا هرم گرمایش دســتی را گرم کند و دلــــی را گرم تر؛

اگر قرار بر جدایی است و رسم بر دل کندن؛ نفــــــــــــــس برای چه؟

هر چه می خواهم قلم بزنم روی بوم نظربازی ام می بینم تکرار مکررات است. می بینم شاید هیچ کس نفهمد کیبوردی که خیس شده از اشک را! شاید فکر کنند یک مشت احساسات آبکی دخترانه ی دست چندم است که روزی سرد می شود و می میرد. من که می دانم تمام نمی شوی در من. تو که می دانی با رفتن ت رگبار دلتنگی دست و پایم را می شکند. تو که می دانی ساکت می شوم و رنجور. تو که می دانی من آدم این حرف ها نیستم خوش انصاف. به اندازه ی همه شب هایی که ندارمت خاطره ساخته ای. به اندازه تمام روزهایی که سرد می شودی با من لبخندت را ذخیره کرده ام.به اندازه ی تمام سالهایی که مرا فراموش می کنی من با یاد لب ت خوشم. به اندازه ی تمام  قدم هایی که از من دور می شوی شکستن را شماره می کنم. من اهل نفرین نیستم ولی خداوند دارد تیز می بیند دست هایی را که عزم جدایی سر دادند. هیچ کس لرزش نفس های مارا ندید؟ امیدم را یاس کرده اند...مگر چند صباح مهلت داریم تا مرگ...

خراب بشوی دنیا که هق هق دل های از همه جا بریده را می بینی و از هم نمیشکافی...........................

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ |

وقتی غـــــــــم ریشه ات را می کند

...

...

...

باید مـــــــــــرد

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ |

عاشق زنی مشو که می‌خواند
که زیاد گوش می‌دهد
زنی که می‌نویسد
عاشق زنی مشو که فرهیخته است
افسونگر، وهم‌آگین، دیوانه
عاشق زنی مشو که می‌اندیشد
که می‌داند که داناست، که توانِ پرواز دارد
به زنی که خود را باور دارد
عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می‌خندد یا می‌گرید
که قادر است روحش را به جسم بدل کند
و از آن بیشتر عاشق شعر است
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد
عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جواب‌ده است
که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی
که با تو بماند یا نه
که عاشق تو باشد یا نه
از این‌گونه زن، بازگشت به عقب ممکن نیست
هرگز

+مارتا ریورا گاریدو/شاعر معاصر جمهوری دومینیکن

نوشته شده توسط نفس در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ |

وقتی عکس ت پس زمینه ی گوشیم می شود...

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳
و انسان عاشق شد و ذهن آگاهی را نپذیرفت، به مددش رنج آغاز شد. چرا هیچ کس فریاد نمی زند که عشاق بی عرضه اند و بی هنر؟ که اگر هنر داشتند؛ فلسفه ی معشوق ها با نبودن گره نمی خورد. چرا هیچ کس خم به ابرو نمی آورد که این همه دوری، این همه نبودن تا کی؟ چرا معشوق ها را محکوم می کنیم؟ چرا نشسته ایم و غصه می خوریم ؟ این جا باید اعتراف کنم  برای چشم هایت هیچ قدمی بر نداشته ام. باید بپذیرم که خو کرده ام به یک مازوخیست پیشرفته. باید فریاد بزنم تمام دوست داشتن هایم را توی حنجره ام ریخته ام و خرج شهر نکرده ام. من عزم کرده ام فردا دست به رسوایی بزنم. می خواهم نامت را شیرخوارگان تا مردگان شهر هم زمزمه کنند. فردا می خواهم عشق را تسخیر کنم . من اهل سکوت نیستم. باید فردا شهر را به هم بریزم برای خواستنت، برای آمدنت ...

+ذهن آگاهی روشی مدرن در روانشناسی برای فرار از خیالات و اقامت در زمان اکنون است. شکلی متفاوت از نگاه به زمان اکنون و حضور دائم در الان. برگرفته از تعالیم بودا.
نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ |

روزهای خوبی را نمی گذرانم ولی همچنان شنیدن یک تصنیف از علیرضا قربانی و یک لیوان چای، هنوز هم می تواند مرا به وجد بیاورد. هنوز هم آن قدر غم روی سینه ام دارم که به ساده ترین حالت ممکن اشک تو چشم هایم حلقه می زند. امروز اتفاقی افتاد که فهمیدم آدمی همان جایی که عاشق می شود تا ابد می ماند و قلب به همانی که عاشق شده به تپش می افتد و می ایستد.یقین کردم که مثلا اگر روزی دچار مرگ مغزی شوم و تـــــو از چند خیابان آن طرف تر تختی که من رویش با دستگاه نفس می کشم رد بشوی؛ عطر تنت قلب مرا زیرو رو می کند. امروز یقین کردم عشق اتفاقی نیست. برای چندمین بار مطمئن شدم که رد نگاهت روی دلم مانده. این ها را لرزش دست هایم بهم گفت، پاهایی که سست شده بود و جانی که رمق نداشت نه برود نه بیاید...

فقط چند لحظه چشمانم را بستم، دیدمت توی خواب هایم همچنان دوست داشتنی، نجیب، آرام... نفسم سنگین شد. می بینی خیالت هم برای من اتفاق بزرگیست. من امروز باورم شد آدمی همان جایی که عاشق می شود، دفن می شود و با هر قدم معشوق رستخیز را می چشد... 

+گاهی تو را کنار خود احساس می کنم       اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ |
 ...

زیبـــاتر از آنــی که رهـــایت کنــــم،امــا
دیر آمـــــــده ای، دوره ی پرهیز رسیـده

...

دیرآمدن از هرگز نیامدن هم بدتر است

دیـــــــــــــــــــــــــرآمدی

تمــــام شدم

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳

نشدم نوکر خوبی به درت حق داری

اربعین داغ حرم را به دلم بگذاری

...

 +جایی که عشــــــــــــــــق باشد آنجا خطر نباشد
نوشته شده توسط نفس در یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳

فردا می روم سمت مشهد

...

مهربان م

چه "خوب" که هنوز آدم های خیلی خیلی خیلی خیلی "بد" حق دیدن ت را دارند

...

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳

ناهار را که خوردیم، من مشغول جمع کردن وسایل شدم.فاطمه (خواهرم) زهرای سحرخیز خسته را خواباند.هر دو آمدیم سراغ ریحان.تفاوت سنی این دو خواهر کم است و زهرا نسبت به ریحان حساس  و ما ناچار کمتر طرفش می رویم و ابراز محبت می کنیم و گرنه زهرا خانم درنهان و آشکار به حسابش می رسد. ریحان چشم هایش گرد شده بود و لبخند نثارمان می کرد. عزم کردیم لباس هایش را عوض کنیم و یک حالی به سر و صورتش بدهیم. چشم خدا به ریحان ما باشد لپ هایش دلربا شده و معصومیت چهره اش دل را ریش ریش می کند. پودر بچه را آوردم بزنیم سمت گلو و سینه و دست هایش.خواهرم دستش را گرفت زیر گردنش؛ خواستم پودر را بریزم سفیدی گلویش برق چشمانم را گرفت.بی امان بغض کردم. خواهرم سری تکان دادو آهی روانه کرد.گفتم تو هم یادِ...گفت بمیرم برای حضرت رباب(س)...

+زهرای دوساله...ریحان دوماهه 

روضه ی مصور است کربلایت. روضه مصور است روزهایم. مگر می شود مدهوش طفلی شیرخوار شد و یاد شش ماهه ی طنازت نکرد. مگر می شود دختری بابا بگوید و دلم نریزد برای یتیمی شیرین زبان سه ساله ات. این روضه های مختصرت جان به لبم کرده ارباب. علی اکبرت،... قاسم ت،... عبدالله،...علمدار...نفس کم آورده ام در این درد. این روزها بیشتر حواسم سمت زینب تان(س) است.دلهره دارم برای بانو. تنهایی بار دشواریست.تنها شدن برای یک زن به مراتب جانکاه تر است. عمه جان سادات فقط چند نفس ببین من را. نگرانم. اربعین نزدیک است...تنهایی سفر می روید دل نگرانم...دل آشوبم...

نوشته شده توسط نفس در شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ |

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید، چه غم؟ گر شاخساری بشکند
+فاضل نظری


بعد از این مگذار قلب بیقراری بشکند
در شب تلخ جدایی بغض یاری بشکند

ای نمک پرورده! حق من جدایی ات نبود
حق دست بی نمک این است، باری بشکند

دلبری را بس کن ای آهو و بیش از این مخواه
حرمت شیری درون بیشه زاری بشکند

درد از این بیشتر در پیش چشم دیگران
ظرف مهرت را، دلت را، غمگساری بشکند؟

شعرهایم را برای دیگری می خواند تا
خواب در چشمان سرخ اشکباری بشکند

عاشقان از نسل حلاج اند، پس دیگر چه باک؟
بید مجنونی برای چوب داری بشکند

دل به جبرت داده ام ای گریه ی بی اختیار
تا طلسم جبرهای اختیاری بشکند

آه دست عشق قفل بیقراری را شکست
قفل هجران نیز آری روزگاری بشکند

+رضا احسانی

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ |
 ...

شده ام مثل مريضي كه پس از قطع اميد 
در پي معجزه اي راهي مشهد شده است

+علی صفری

نوشته شده توسط نفس در شنبه یکم آذر ۱۳۹۳

ما زن ها رسم خوبی داریم

زمانه که سخت می گیرد

شروع می کنیم به کوتاه کردن

ناخن ها،

موها،

حرف ها

و رابطه ها...! 

+ویرجینیا ولف، خاطرات خانه ییلاقی

نوشته شده توسط نفس در جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ |

ﻧﺎﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ

ﻃﺮﺡ ﺁﻥ ﺩﺍﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭼﯿﻨﺖ

« ﻫـ » ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﻼﮎ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ

ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺩﺭ ﺗﻠﻔﻆ ﺷﯿﻨﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ 

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺷﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺭﻭﺷﻨﺎﯼ ﻏﺒﻐﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻭﺍﻥ ﻣﺬﻫﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺭﻧﮓ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ 

ﺣﺎﻝ ﭘﺮ ﺭﻣﺰ ﻭ ﻣﺒﻬﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﺧﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺩﺭﻫﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﭘﺸﺖ ﺁﺭﺍﻣﺸﺖ ﻏﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ 

ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩﺍﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ

ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﻣﺪﯾﻮﻥ

ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺮﺩﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﻮﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ

ﺩﯾﺪﯼ ﺁﺧﺮ ...! ﻧﮕﻔﺘﻤﺖ ﺧﺎﺗﻮﻥ!

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﯽ ﺩﺳﺘﻢ 

+  قسمتی از شعر قاسم صرافان

دوست داشتم مثلا تــــــــو این شعر را گفته باشی...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ |

یک حالت خاص است. برای همه هست. به تعداد آدم ها فرق می کند لابد. یک حالت درماندگی ممتد. اینکه دستت به هیچ جای عالم بند نیست. اینکه اینقدر پل های پشت سرت را شکسته ای که راه برگشت نداری و روبرویت سیاهی محض است. اینکه دلت را بر باد داده ای . اینکه دلت هوای یک نفری را خیلی می خواسته و رهایت کرده است و رفته . اینکه کار از کار گذشته و غمباد راه نفست را هر از چندگاهی قفل می کند. چمچاره می گیری از زندگی. از روزهای کسل و مخدوش در هم . از بی کسی. تنهایی. بی هم کلامی. آنقدر صریح خداحافظی کرده و رفته و که تنم با هر خداحافظی ساده می لرزد. آنقدر بی صدا رفته که از هر سکوتی می ترسم. وقتی غم نقش اول روزهایت باشد و هق هق ت را هیچ مرهمی نیابی و دست هایت همیشه سرد باشد و سر سلسله یک بغض قدیمی باشد ناچار بی تابی و بدحال.

پنهان نماند که تمام بی تابی هایم را در خانه ی خودت می آورم. تویی که هنوز ترکم نکرده ای. تویی که یک حسین(ع) داده ای به من به وسعت کربلا. یک درد گذاشته ای توی سینه ام به نام شش ماهه ی طناز رباب. یک محرم دیگر گذاشته ای نفس بکشم . به قدری رحمانی و رحیم که بی زبانم در وصفت حضرت والا. غرض از این همه روضه ی در به دری ام اینکه : با تمام خطاهای کرده و نکرده ام حواست به من باشد این روزها . خاطرتان باشد چند لیوانی چای در حریم هیئت حسین(ع) تان ریخنه ام . چد قطره ای هم اشک به پای جوانی علی اکبر(ع) . من از این روضه که بیرون می روم اختیار خودم را ندارم ارباب. از این سردر هیئت که جدا شوم هویتم گم می شود.

فقط این چند خط را اینجا نوشتم که بماند . بماند که مرا یادتان نرود. نوشتم که بماند من همانی ام که چای ریختم .همانی ام که زیر خیمه آمده ام .باقی روزهایم را ندید بگیرید که من در مجلس روضه ترس از خطاهای کرده ندارم و بیشتر می ترسم بعد از این چه بر سرخود می آورم . آبروی من شوید در این بی اعتباری ام . کمی بیشتر هوایم را داشته باشید این روزهای در به دری. به تنهایی زینب (س) تان قسم خیلی بی پناهم... 
نوشته شده توسط نفس در یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۳ |

...

آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید غم‌انگیز نیست ؟

+عباس معروفی

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳ |

ع ش ق یک دروغ بزرگ است ...

وقتی می روی که می روی که می روی و پشت سرت را نگاه نمی کنی 

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳
 
مطالب قدیمی‌تر