حسرت های بزرگ از چیزهای کوچک آغاز می شوند. ریشه می گیرند و می شوند یک تقدیر محکم. از چیز های خیلی خیلی کوچک.مثل روزهای اول دیدنت. بر دل نشستنت. نجیب بودنت. مثل در زدنت. مثل آمدنت به دلی که مستعد دل بستن است. حسرت ها ساده شروع می شوند و به جان کندنی با تو دفن می شوند.حسرت ها نفس گیر تر از دود سیگارند و برنده تر از چاقوی زنجانی.حسرت ها درست از لبخندت آغاز می شوند.از یقین من به خواستنت تا پابند نبودن دلت به ماندن. دروغ چرا جان من ؟! وقتی دلت پا پا می کند سمت در چرا دست دست کردن؟ حسرت یعنی من .حسرت یعنی سلام اولت .حسرت یعنی خداحافظ آخرت. حسرت یعنی یک دل سیر نگاهت نکردن. حسرت یعنی قورت دادن تمام حرف های عاشقانه معمول. حسرت یعنی هیچ مرگت نباشد ولی بغض پایه ثابت لحنت بشود. حسرت یعنی پاییز عزم کرده بیاید و تو نه ! به آیه های کتاب خدا حسرت یعنی  لجبازی نگاهت و چشم هایی که هیچ وقت رام نمی شوند...

+یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل           گیرم که جوان گشت زلیخا به چه قیمت ؟

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 |

بوی ریحان پیچیده توی خانه .هنوز از راه نرسیدی پر از وجدم پر از شوقم. نمی شد چند خطی برایت ننویسم. هر چه باشد خدا یک هدیه فرستاده برای ما. باید دو دستی گرفت و بوسیدش. باید تو را بوئید. تو از حوالی خدا می آیی و حتما پر از خبرهای مگویی برای من.برای ما. بیا بنشین کنارم که حرفهای درگوشی زیاد داریم. هر چه باشد بین هفت میلیاردو اندی قلب که می تپد من شده ام خاله خانم سرکار. قلب من شده خانه ی جدید علیه. نبودی که زهرا بانو پایش را گذاشت توی زندگی ما. زهرایی که یک بهار دیده. زهرای شیرین زبانی که این روزها خستگی ها  می برد از من. خاله گفتنش چه غم ها که از دلم نبرده.چشم هایش چشم هایش چشم هایش بی اغراق معنی جدیدی از زندگی را رقم می زند. یک دنیا که بیشتر نیست.یک خواهر که بیشتر ندارم .یک زهرای خاله که بیشتر نبود که سرو کله ت پیدا شد. عطشی دارم که نه از فضولی است نه از عادت.عطشی دارم از جنس بی قراری. هشت ماه بس نیست؟ عطش گرفتم برای دیدنت. زودتر بیا.البته یادت که هست قرار گذاشتیم با هوای پاییز.با رنگ رنگ شدن برگ ها.باران که سر زد بیا.قرار گذاشتیم من و تو هر دو دختر پاییز باشیم.عطر ریحان پیچیده اینجا ...زهرای خاله خواهرت مبارکت باشد...

+ریحانه دارد کم کم می آید که مرا دوباره خاله خانم کند...ای جانم ...

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 |
سخت نگیر.این همه سقف آبی که پاشیده روی سرما.می رویم یک گوشه غرق هم می شویم.سخت نگیر که نمی شود و نمی شود.سخت نگیر که نمی گذارند و نمی گذارند.دستمان را که به هم بدهیم دنیا و آدم هایش مجال نه گفتن ندارند.سخت نگیر.من از آوارگی بیزارم.من از این همه دوری سر رفته ام. بگذارعشق برای یک بار هم که شده به سرانجام برسد.  حواست باشد !دلم در آغاز یک از هم پاشیدگی بی انتهاست.

+تو معروفی به دل بردن مونالیزا به لبخندش...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 |

یک روزهایی می خوری به درهای تمام بسته.بدون هیچ درز و شیاری.به بن بست.به تنهایی که زل زده توی چشم هایت.دقت کنید چه می گویم. تنهایی!! تنهایی وجدان ندارد. وجدان ندارد که می بیند دست و پا زدنت را و آرام است و برقرار. تنهایی وجدان ندارد که عصر چند روزی مانده به پاییز (عصرهای سراسر دستپاچگی)  تمام خرابه های روزهای عمرت آوار می شود روی سرت و همدلی نیست برای سخن. همدلی نیست تا فهمت کند . عذابم می دهد این عجز نا تمام  و بی پاسخ. ما آدم های خوبی برای هم نیستیم. تو تنهایی. من تنهایم . ما انسان ها تنها های خوبی هستیم .گاهی حاضرم تمام روزهای خوشم را بدهم فقط دست هایم را کمی محکم تر بگیری .من اشک بریزم .بهانه بگیرم .تو اشک بریزی پا به پای من .نفسم بند برود از بغض .تمام شوم روی دست هایت. خدای تنهایم. غرق شده ام. نه به سان یونس ت به مراتب پشیمان تر به مراتب درمانده تر به مراتب تنها تر...

+هنوز خدا هست ...

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 |

کلاه سبزه من 

اون یکی تو 

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 |

 

به یقین بهترین روز می شود اگر "مامان"یکی یکدانه ات دعوتت کند به یک آب هویچ بستنی بزرگ

 

+ رسما دردت به جون دخمل بدت

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه یازدهم شهریور 1393

دل م میخاست درست همان جایی که بار اول دیدمت دنیا تمام می شد. دل م میخاست درست همان جایی که لبخند زدی چشم هایم را برای همیشه می بستم. اشتباه کردیم که امان دادیم به زمان که به رسم مرسومش دورمان کند از هم. دنیایی که  نظم دارد و عدالت نه می شود همینی که هست. می شود فاصله که آوار شده  بین ما و آب از آب کائنات تکان نمی خورد. می شود رفتن تو و تنهایی من که به هیچ کجای عالم بر نمی خورد. می شود همین تحمل های کوه افکن که اسمش را زندگی و روزگار گذاشته ایم. عدالتی نیست و این یعنی زانو زدن در برابر رفتنت. عدالتی نیست و این یعنی فریادهایم را باید در گلو بپیچانم و سر بد مسیرترین چهار راه شهر ببینمت دستت را گره زدی به دستی دیگر. عدالتی نیست که دلم میلرزد و سامانی به سر نمی شود. عدالت نیست و به یمن نبودنش چمچاره گرفتم. به یقین که تو ساحری و به یقینی دوچندان که تو مرا سحر کردی و به یقینی بیشتر از این دو تو روی تمام معشوق ها را سپید کردی در بی وفایی. برای من که نه برای آن همه دوستت دارم هایم دل ت تنگ نشده؟! برای آن همه بغض برای آن همه خواستنت دل ت تنگ نشده؟! به یقین که تو ساحری و جنس دلت ازسنگپاره است. راستی هر چه هستی باش فقط مرا از حال چشم هایت بی خبر نگذار.جگر زلیخا که خون کردن ندارد. دارد ؟...

+ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو                  فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟

++خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی و ...خیلی بغض دارم ...

نوشته شده توسط نفس در شنبه هشتم شهریور 1393 |

تو راست می گویی متن هایم از هم گسیخته ست.خبر نداری که خودم ماه هاست از هم گسیخته ام. راست می گویی چند ماهیست ضعیف شده این قلم.انتخاب عکس م برای پاییز افتضاح بود و انتخاب شعر هم از آن افتضاح تر. با دیوانه مدارا میکنند دل بر .نه اینکه گیجی و مستی اش را توی صورتش بزنند! تو همیشه راست می گویی. اما "من" ی نمانده برایم .زیرو رو شده من بودنم.پایت را گذاشته بودی چند قدمی زندگی من که "من" رنگ باخت .حالا که شده ای زندگی ام "من" ی نمانده. من می آمدم و می نوشتم از عشق.من لاف عشق می زدم .من آدم عاشق شدن نبودم. عشق از آن چه که فهم می کردم خانه خراب ترکن بود.(میترسم بگویی "خانه خراب تر کن" ترکیب درستی نیست) !حالا نظربازم را گرفته ای.جانم را گرفته ای.روزهایم را گرفته ای.زبانم بند آمده از دیدنت.از بودنت.از داشتنت.به قدری سهمگینی برای نفس هایم که از رندی و نظربازی انداخته ای مرا! از درس و مشق انداخته ای مرا! آدمیزاد باید ظرفیت داشته باشد.من ندارم! زن ها که عاشق می شوند محو می شوند .می میرند.حالا هی نیا و با من مثل آدم های نرمال و عادی حرف بزن .به مدد چشم هایت دیوانه ام کردی رفته ام پی کارم که شمردن چین های زیر چشمت است وقتی که میخندی...

+نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست...ندیدی جانم از غم ناشکیباست... چرا رفتی؟
نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه ششم شهریور 1393 |

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم

نوشته شده توسط نفس در شنبه یکم شهریور 1393

نه این جا جای خوبی نیست برای عاشق شدن.نه .حرفش را هم نزن.محور و مدارش بر نبودن است.اعتقاد راسخی به نشدن دارد.به نرسیدن.من آدم پوچ گرا و مایوسی نیستم ولی یقین دارم ناف عاشقی را با رنج بریده اند.با دلتنگی.کدام فیلسوف است که امشب از فلسفه ی عشق بگوید برایم وقتی نیستی .وقتی ندارمت.وقتی چیستی و چرایی ت شده وهم و چگونگی ت خیال.کدام عالم خدا دیده است که بتواند آرامم کند به  لذت رنج و فراق وقتی صدای خنده های  دستهای به هم رسیده امانم را بریده.کدام آغوشی می تواند شبیه ترین  به تو باشد.کدام عطری بوی تنت می شود برای مستی چون من.کدام روانشناسی می تواند آرامم کند به آمدنت .به بودنت.به ماندنت.وقتی می دانم پاهایت عزمشان سوی در است.کدام خدایی می تواند سرم را به دامان بگیرد و از اشک هایم خسته نشود. سراپا دلهره ام از همان سلام اول.از همان حالتان خوب است؟از همان  دیدار اول. من تمام ثانیه های با تو بودن را به فکر روزهای بعد از تو گذراندم. من زهر کردم به خودم تمام  این روزها را.زبان قلمم لال است.فقط چند نفس دیگر بمان.به یقین تو یکدانه اتفاق خوبه زندگی کوتاه منی.امان بده ادامه داشته باشی.امان بده اعتمادم جان بگیرد ولی فاجعه از این بیشتر که جنست برای نماندن است. آیا تمام اتفاقات خوب این قدر زود تمام می شوند؟من از من بد از تو می ترسم .می ترسم با من راه نیاید. می ترسم توانم را ببرد سمت کم طاقتی.می ترسم از من بعد از عاشق شدن...می ترسم به زمینم بزند...

 درد نوشت : زکریا گفت : پروردگارا،من استخوانم سست گرديده و موى‌ سرم از پيرى سپيد گشته، و هرگز در دعاى تو نااميد نبوده‌ام...مریم /4

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 |

آه من دیشب به تنگ آمد ، دوید از سینه ام

داشت می آمد بسوزاند تـــو را ؛ نگذاشتم !

«کاظم بهمنی»

صبـر پـرید از دلم ، عقل گریخت از سـرم

تا به کجا کشد مرا ، مستی بی امان تو...

«مولانا»

عقل میگفت بــــرو عشق به پایان آمــد

عشق میگفت بمان سؤ تفاهم شده است

«فاضل نظری»

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست

نوشته شده توسط نفس در جمعه هفدهم مرداد 1393 |

 

...

قَالَ كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا ۖ وَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَىٰ 

همان طور كه نشانه‌هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همان گونه فراموش مى‌شوى

طه /125

+انت تعلم ضعفی ...می دانی ...می دانی ضغف م را ...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393

امروز را دوست نداشتم که به اندازه ی تمام ثانیه هایش نفس گیر بود و برنده.امروز تلخ بود و بی رحم.تمام امروز را به این فکر می کردم که حتی به بهترین رابطه ی انسانی هم نباید تکیه کرد .به هیچ انسانی نبایدتکیه کرد. تا دیگری یک قوه ی نارشیسم پیش رونده در درونش می تپد خبر از دگر دوستی پوچ است و واهی. مدت هاست که دچارم به یک از درون تهی شدگی مزمن که هیچ لبخندی مرهم ماندگارش نمی شود. به یک غیر از خود باید دل باخت.به یک نامنتهای ماورایی.که کم نیاورد تمام غم ها را.که دلزده نشود تمام تکرارها را.که صخره باشد برای وارفتن هایت.که تکیه باشد برای شانه هایت. که نا امیدت نکند با رفتنش...رفتنش...رفتنش... .آشوبم...

+الیس الله بکاف عبده؟!

بی ربط : گیرم رقبا بر در تو صف زده باشند   تک بوسه مارا بده، یکدانه صفی نیست!

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 |

به اخمت خستگی در میرود لبخند لازم نیست
کنار سینی چای تو اصلا قند لازم نیست

+برای این دخمل اخموی گوشه ی وبم

نوشته شده توسط نفس در شنبه یازدهم مرداد 1393 |

نخواه از من که دلم نلرزد از این حرم .نخواه که نمانم کنار در و چادر نکشم روی صورتم و تمام بی حیایی هایم را اشک نریزم .نخواه از من که سریع دل بکنم از حریم امن و امان ت.دلهره آمده بود برایم که راهم ندهی .دلهره داشتم که اشک نجوشد و پریشانی سامان نگیرد که گرفت .که راهم دادی.مهربانی که دست کشیدی روی سرم با تمام سرکشی ام .من دمادم مشکوکم که مهربانی که این روزها درب خانه اش آمدم بی خبر از گناه من باشد چرا که ستر جمیل"تو" باعث شده بماند بین خودت و خودم تمام رازهایم.من امروز محوت شدم که سرزنشم نکردی و امان دادی به دل وارفته ام .دوستت دارم یک جمله ساده نیست .یک برداشت از روی عادت نیست .اجازه بدهی دل می بندم به بودنتان .به خواستنتان. اینکه دوباره مرا خواستی دل بسته ترم می کند آقای خیلی خیلی خیلی رئوف ...

سلام آقا باز اومدم دست خالی...

نوشته شده توسط نفس در جمعه سوم مرداد 1393

به نظرم دعای ابوحمزه  ثمالی مثل شرح حال نویسی های ماست (روانشناس ها)از بیماران روانی.همانطور دقیق و جزئی از ریزترین حالات روانی.در واقع یک نوع معاینه روانی است .آن هم در محضر باری تعالی!
شرح حال روان من :

خسته م ...

وَ أَنَا الْجَاهِلُ الَّذِی عَلَّمْتَهُ

أَنَا یَا رَبِّ الَّذِی لَمْ أَسْتَحْیِکَ فِی الْخَلاءِ

و أَنَا صَاحِبُ الدَّوَاهِی الْعُظْمَى

أَنَا الَّذِی عَلَى سَیِّدِهِ اجْتَرَى 

أَنَا الَّذِی حِینَ بُشِّرْتُ بِهَا خَرَجْتُ إِلَیْهَا أَسْعَى

أَنَا الَّذِی أَمْهَلْتَنِی فَمَا ارْعَوَیْتُ 

وَ سَتَرْتَ عَلَیَّ فَمَا اسْتَحْیَیْتُ وَ عَمِلْتُ بِالْمَعَاصِی فَتَعَدَّیْتُ وَاَسْقَطْتَني مِنْ عَينِكَ

فَما بالَيتُ فَبِحِلْمِكَ اَمْهَلَتْني وَبِسِتْرِكَ سَتَرْتَني حَتّي كَاَنَّكَ اَغْفَلْتَني

وَمِنْ عُقوُباتِ الْمَعاصي جَنَّبْتَني حَتّي كَاَنَّكَ اسْتَحْييتَني اِلهي لَمْ اَعْصِكَ حينَ عَصَيتُكَ 

+از چشم ت افتادم...

نوشته شده توسط نفس در جمعه بیست و هفتم تیر 1393

مهربانیت من  را یاد خدا می اندازد .مهربانیت من را یاد خدا می اندازد وقتی هیچ کس دو رو برم نیست و تو هستی.من را یاد مادرم می اندازی وقتی بد خلقم و بی حوصله و تو هم چنان صبوری.من را یاد خدا می اندازی وقتی اشتباه می کنم و تو به روی خودت نمی آوری.مهربانیت من را دیوانه می کند وقتی به هم می ریزم ت.بودنت من را یاد خوشبختی می اندازد. یاد روزهایی که کودک بودم .روزهایی که مادرتمام حوصله اش را خرجم می کرد. من را یاد مادرم می اندازی وقتی بغض می کند و صدایش می لرزد که اگر این روزهای سخت  کنارم نیست دلش را داده به دست هایم . من را یاد پدرم می اندازی .یاد نگاه های پر از جذابیت مردانه اش.یاد مهربانی های دست هایش. یاد نگرانی های به جا و به موقعش.من را یاد خواهرم می اندازی وقتی حرص می خوری از دستم .وقتی داد می زنی تا بفهمم دوستم داری. راستی! دعوا کردنت را دوست دارم بعدش مهربان تر می شوی مثل خواهرم .من را یاد برادرم می اندازی یاد خنده های کودکانه و پاکش.من را یاد تمام آدم هایی می اندازی که فرسخ ها ازشان دورم .من را یاد خدای این آدم های مهربان دور از من می اندازی.من را یاد تمام قلب های مهربانی می اندازی که یک روزی یک جایی دوستم داشتند دوستم دارند و قول داده اند دوستم داشته باشند تا ابدچه خوب باشم و چه بد.من را یاد واژه های خوب می اندازی،یاد زندگی.یادبرای هم بودن.مهربانیت من را یادخدا می اندازد، یادخدایی که هنوز هم می شود به خلیفه هایش امید داشت ،هنوز هم زمین قابل تحمل است تاتو هستی،تامهربانی هایت پا برجاست.

+مگه میشه باشی و تنها بمونم محاله بذاری محاله بتونم

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 |

وَكَيْفَ أَلْهُو عَنْكَ وَأَنْتَ مُراقِبِي...

و چگونه از تو غافل گردم در صورتی که تو پیوسته مراقب من هستی؟...

چگونه؟

چگونه؟

كَيْفَ أَرْجُو غَيْرَكَ وَالخَيْرُ كُلُّهُ بِيَدِكَ ...

چگونه امید به دیگران داشته باشم و همه خیر به دست توست؟...

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393

باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که تو را به وقت هایی که می داند خوب نیستی و حوصله نداری بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکی یکجایی هست که هنوز دوستت دارد.. باید یکی باشد که ببینی که چقدر برایش مهم است همین یکذره بهتر و بدتر شدن هات... باید یکی باشد که نسپاردَت به امانِ زمان که بلکه خود به خود خوب شوی خود!... باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که حتی دو دقیقه زودتر خوب شدن حالِ دلت را ببیند... باید یکی باشد که ببینی چقدر برایش فرق می کنی و چقدر بلد است تو را و چقدر حواسش به تو جمع است... باید یکی باشد که به یادت بیاود که برای یکی فرق داری. باید آدم برای یکی فرق داشته باشد، فقط برای یکی؛ و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشت است...! و اگرنه از بالا که به زمین نگاه می کنم همه مان یک مُشت در شلوغی بی پناه و بی اهمیت رهاشدگانیم که به هیچ کجای جهان برنمی خورد هر بلایی هم که سرمان بیاید... باید یکی، فقط یکی، اهمیتِ بود و نبود ما را به یادمان بیاورد که هنوز برای یکی، فقط برای یکی، چقدر مهم ایم!... مثلا فرض کنید همین الان در یکی از پیاده روهای این کره ی خاکیِ بی صاحب مانده که ما حتی اسمش را هم نشنیده ایم، یکی بیفتد و بمیرد، باور کنید اگر آن یکی تمام دنیای فقط یک نفر نبوده باشد، بیهوده مرده است؛ بیهوده و محض خنده ی دنیا!... باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که به دست آورد دلت را...

+مهدیه لطیفی باز هم از دل ما سخن گفت...

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه هفدهم تیر 1393 |
 
مطالب قدیمی‌تر