...

شده ام مثل مريضي كه پس از قطع اميد 
در پي معجزه اي راهي مشهد شده است

+علی صفری

نوشته شده توسط نفس در شنبه یکم آذر 1393

ما زن ها رسم خوبی داریم

زمانه که سخت می گیرد

شروع می کنیم به کوتاه کردن

ناخن ها،

موها،

حرف ها

و رابطه ها...! 

+ویرجینیا ولف، خاطرات خانه ییلاقی

نوشته شده توسط نفس در جمعه بیست و سوم آبان 1393 |

ﻧﺎﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ

ﻃﺮﺡ ﺁﻥ ﺩﺍﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭼﯿﻨﺖ

« ﻫـ » ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﻼﮎ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ

ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺩﺭ ﺗﻠﻔﻆ ﺷﯿﻨﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ 

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺷﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺭﻭﺷﻨﺎﯼ ﻏﺒﻐﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻭﺍﻥ ﻣﺬﻫﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺭﻧﮓ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ 

ﺣﺎﻝ ﭘﺮ ﺭﻣﺰ ﻭ ﻣﺒﻬﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﺧﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺩﺭﻫﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﭘﺸﺖ ﺁﺭﺍﻣﺸﺖ ﻏﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ 

ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩﺍﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ

ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﻣﺪﯾﻮﻥ

ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺮﺩﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﻮﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ

ﺩﯾﺪﯼ ﺁﺧﺮ ...! ﻧﮕﻔﺘﻤﺖ ﺧﺎﺗﻮﻥ!

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﯽ ﺩﺳﺘﻢ 

+  قسمتی از شعر قاسم صرافان

دوست داشتم مثلا تــــــــو این شعر را گفته باشی...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 |

یک حالت خاص است. برای همه هست. به تعداد آدم ها فرق می کند لابد. یک حالت درماندگی ممتد. اینکه دستت به هیچ جای عالم بند نیست. اینکه اینقدر پل های پشت سرت را شکسته ای که راه برگشت نداری و روبرویت سیاهی محض است. اینکه دلت را بر باد داده ای . اینکه دلت هوای یک نفری را خیلی می خواسته و رهایت کرده است و رفته . اینکه کار از کار گذشته و غمباد راه نفست را هر از چندگاهی قفل می کند. چمچاره می گیری از زندگی. از روزهای کسل و مخدوش در هم . از بی کسی. تنهایی. بی هم کلامی. آنقدر صریح خداحافظی کرده و رفته و که تنم با هر خداحافظی ساده می لرزد. آنقدر بی صدا رفته که از هر سکوتی می ترسم. وقتی غم نقش اول روزهایت باشد و هق هق ت را هیچ مرهمی نیابی و دست هایت همیشه سرد باشد و سر سلسله یک بغض قدیمی باشد ناچار بی تابی و بدحال.

پنهان نماند که تمام بی تابی هایم را در خانه ی خودت می آورم. تویی که هنوز ترکم نکرده ای. تویی که یک حسین(ع) داده ای به من به وسعت کربلا. یک درد گذاشته ای توی سینه ام به نام شش ماهه ی طناز رباب. یک محرم دیگر گذاشته ای نفس بکشم . به قدری رحمانی و رحیم که بی زبانم در وصفت حضرت والا. غرض از این همه روضه ی در به دری ام اینکه : با تمام خطاهای کرده و نکرده ام حواست به من باشد این روزها . خاطرتان باشد چند لیوانی چای در حریم هیئت حسین(ع) تان ریخنه ام . چد قطره ای هم اشک به پای جوانی علی اکبر(ع) . من از این روضه که بیرون می روم اختیار خودم را ندارم ارباب. از این سردر هیئت که جدا شوم هویتم گم می شود.

فقط این چند خط را اینجا نوشتم که بماند . بماند که مرا یادتان نرود. نوشتم که بماند من همانی ام که چای ریختم .همانی ام که زیر خیمه آمده ام .باقی روزهایم را ندید بگیرید که من در مجلس روضه ترس از خطاهای کرده ندارم و بیشتر می ترسم بعد از این چه بر سرخود می آورم . آبروی من شوید در این بی اعتباری ام . کمی بیشتر هوایم را داشته باشید این روزهای در به دری. به تنهایی زینب (س) تان قسم خیلی بی پناهم... 
نوشته شده توسط نفس در یکشنبه هجدهم آبان 1393 |

...

آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید غم‌انگیز نیست ؟

+عباس معروفی

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه یکم آبان 1393 |

ع ش ق یک دروغ بزرگ است ...

وقتی می روی که می روی که می روی و پشت سرت را نگاه نمی کنی 

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه سی ام مهر 1393

مثلا آدم یک شب دلش فقط لالایی بخواهد. تمام گوش بشود برای شنیدن. مثلا  مامان بخواند برایش "دخترخوبم نازو عزیزم / پسر ریزو تر و تمیزم " . خود را بزند به خواب. زیر چشمی حواسش باشد مامان لالایی را سرو تهش را به هم نیاورد و برای رفتن عجله به خرج ندهد. همین که حس شود می خواهد برود تکان بخوری و چشم هایت را فشار بدهی و دلش را بندازی در هول و ولا که  هنوز نخوابیده ای. سریع بخواند برایت"بادوم خونه پسته خندون / صورت ماهت گل تو گلدون /چقدر شیرینی قند تو قندون " . هی خودت را لوس کنی و بپیچی توی رختخوابت. چشمهایت را محکمتر بهم فشار بدهی و زبان باز کنی که مامان امشب پیش من میخوابی؟! مثلا آدم یک شب دلش فقط لالایی بخواهد. دلش کودکی هایش را بخواهد. مثلا یک نفر تازه 12 روزه ش تمام شده باشد

تنهایی های کودکی اگر چه خیلی ساده اند ولی به همان وزن دردناک و سنگینند. اگر دست یک آدم دیگری را به  این دنیا باز می کنیم بدانیم برای تمام ثانیه هایش مسئولیم .برای تمام تنهایی هایش.برای تمام بغض هایی که خواهد کرد. برای تمام روزهایی که کنارش نیستیم. برای شب هایی که دلش لالایی می خواهد ... و برای روزی که عاشق می شود و سکوت می کند و می میرد...

+ لینک لالایی را از کامنت ها ببینید و بشنوید.

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 |

امشب مطمئن شدم زنان به تکیه گاه نیاز دارند. به پشت و پناه بودن یک مردی که همیشه باید باشد.آن قدر  این نیاز پر رنگ است که حتی حاضرند علم و مدرکشان را ببوسند بگذارند کنار و برای تمام کارها و سوال هایشان همچون بچه مدرسه ای آویزان کت جناب مستطاب باشند. قبل ترها فکر می کردم این یعنی عدم استقلال و خیلی بد است ولی حالا فکر می کنم شاید یکی از آن ناب احساس های دور دست باشد که تکیه کنی به مردت و افتخار کنی به همه چیز دانی اش و قند توی دلت آب بشود که مثلا چقدر خوب حرف می زند و چقدر همه چیز سرش می شود. به یقین زن اگر  عاشق شود محو می شود و آن نیمی از عقلش را هم به باد می دهد و شاید بزرگترین دلهره اش پیدا شدن سرو کله یک رقیب ناشی باشد و اشک های شبانه برای دلتنگی های فیل افکن زنانه اش.

+این متن برداشت آزاد از یک اتفاق است.

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 |

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

حسی شبیه آنچه که یک جسم ِ بی جان داشت

 

می آمد و با هرقدم عطر تو می پیچید

لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت!

 

با حال آن روزم میان خاطرات تو ،

باران نمی بارید... ، اگر یک ذره وجدان داشت!

 

میشد بگیری دست من را قبل از افتادن اما نشد..

تا من بفهمم عشق تاوان داشت

 

میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن

افسوس... من را کشت آن دردی که درمان داشت!

 

من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد

من مرده بودم.. مرگ در رگ هام جریان داشت

 

وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند:

برگشتن جان پس به جسمی مرده ، امکان داشت

 

+رویا باقری

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393

...

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393

دورمـــــــــــــ از تو ...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393

دکتر می گفت بعد از هبوط و اخراج از بهشت آدمی باید بی انتها تلاش کند تا برگردد به وطن .به ماوایش.به آسمان.دکتر چه می داند وطن من تویی.ماوای روز و شبم تویی.آسمانم تویی. دکتر چه می داند بهشت من تویی. لبریزم از بودنت. از دست گیریت وقتی تک تک بنده هایت دستم را رها کردند و رفته اند.شعر من تویی.شب من تویی.بیست و چند سال پیش بود که همچین شبی اشک ریختم از دوریت. بساط امشبم هم اشک است حی لا منتهی. و تنها تویی که دل م را برایش تنگ می کنم ستارالعیوب م حنان م  رضوان م ...

+ ياصاحِبى‏ عِنْدَ غُرْبَتى‏، يامَلْجَأى‏ عِنْدَ اضْطِرارى‏، يامُعينى‏ عِنْدَ مَفْزَعى...

 اى رفيق من در غربتم اى پناه من هنگام درماندگى اى كمك كارم در بيچارگى و پريشانى م...

++انگاری تنهایی آدم شب تولدش پر رنگ تر میشه ...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 |

آدمی به چشم بر هم زدنی زیر و رو می شود. یک مرضی داریم در روان به نام مکانیزم تفرقی. خلاصه ش این می شود که طرف می رسد به جایی که خودش هم باورش نمی شود اوست که این چنین شده. زیر و رو شده ام .به قدری این بیماری در من پیش رفته است که دچار یک *سرکوبی دمادمم. تنگ شده دل م برای نفس دیروز. نفس یک هفته پیش. یک ماه پیش.نفس پارسال. نفس دوسال پیش. نفس کارشناسی که زندگی اش درس بود و رمان و ادبیات و تشکل و شعر و کار . نفسی که وقت نداشت با رفقایش به یک تفریح ساده برود. نفس شاگرد اول. نفسی که همایش علمی نبود که شرکت نکرده بود. نفسی که با پشتکارو فعالیت ش زبانزد بود. نفس دبیرستانی که سرش از کتاب و درس تکان نمی داد و هیچ وقت چشمش پسر همسایه را نگرفت. پسری که هر روز هفت صبح و سه عصر که به مدرسه می رفت و بر می گشت پشت پنجره با نگاهش راهی اش می کرد. نفس راهنمایی که اینقدر شیطان بود و بلند می خندید توی مدرسه معروف شده بود به سرخوش. آن قدر می خندید که معلم  می گفت آدم های دیوانه بی دلیل و زیاد می خندند. نفس ابتدایی که تنها دختر چادری مدرسه بود و با آن قدو قامت کوتاه چادرش از سرش تکان نمی خورد. نفس کودکی که همیشه روی پای خوش بود و مستقل و خودرای. ناراحت بود که همبازی ندارد ولی به رویش هم نمی آورد. نفس بابا که یکراست می رفت سراغ لباس های بابا و می پوشید و نقش بازی می کرد و تمام خانه را می خنداند. از دختر شاد و سر زنده ی آن روزها یک بغل بغض مانده . از روزی که رفتی  ریخته ام به هم .لحظه هایم وا رفته اند. من که آدم قبل نمی شوم. من جز دوست داشتنت هیچ غلطی را بلد نیستم . تو که رفتی خدا نزدیک ترم آمد. تو رفتی و خدا بغل وا کرد برای تمام تنهایی هایم. عشق به قدری خاصیت دارد که خدای هفت آسمان را هم سفره من کرده. منی که رهایش کردی و رفتی. من که آدم قبل نمی شوم ولی خوب فهمیده ام  آدم ها می آیند که بروند.می آیند در به درت کنند. می آیند و چنگ می اندازند در دلت و به سبکی آرام می روند. می دانم که رفته ای. ولی خدا می داند عشق ت زیباترین بلای زندگی بیست و چند ساله ی من است... . خودمانیم "خـــــدایی" که خلقت کرده به مراتب دلــــــــ رباتر و مهربــــــان تر است ...

*مکانیزم دفاعی سرکوبی بـه مـعـني جلوگيري از ورود افكار، خاطرات، آرزوها، اميال و تجـارب دردنـاك، نـاخـوشايـنـد، شرم آور و ناپسند به سطح خودآگاه و هشيار مي باشد. 

http://nazarbaz68.blogfa.com/post/173

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه چهاردهم مهر 1393 |

یک حس تنهایی عجیبی دارم این روزها و یا حتی یک حس عجیب تنهایی.

یک جور حس تهی بودن.مثلا آماده ام "تو" فقط تـــــــو دست هایم را بگیری...


وَوَثِقْتُ بِکَ فَنَجَّیْتَنى وَفَزِعْتُ اِلَیْکَ فَکَفَیْتَنی...
به تو اطمينان كردم،نجاتم دادى،و به تو پناهنده شدم،كفايتم نمودى...

+دعای عرفه

نوشته شده توسط نفس در جمعه یازدهم مهر 1393

تشنه ی یک صحبت طولانـــــــــــی ام...

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه دهم مهر 1393

وَانْصُرْنى عَلى مَنْ ظَلَمَنى ...

...
و یاریم ده بر آن کس که به من ستم کرده ...

+دعای عرفه

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفتم مهر 1393
اکباتان - بیمارستان صارم ...

        شنبه -پنجمین روز پاییز1393...

                                شب - ساعت 22:40...

                                       هفت روزبه عرفه ـ روز شکست حصر آبادان ...

                                                               نظرباز عاشق تر شده است ...

                                                                              "ریحان ه خانم" زمینی شدو من،دوباره خاله ...

                                                                                                 +توکلت علی الحی الذی لا یموت

زهـــــــــــــرا خانم نازداره خاله ...

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفتم مهر 1393 |

...

 

فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا... یوسف/95

پس چون مژده‌رسان آمد، آن [پيراهن‌] را بر چهره او انداخت، پس بينا گرديد...

+به دیدارم بیا هر شب...

نوشته شده توسط نفس در جمعه چهارم مهر 1393 |

آدم ها همینند دیگر.زود میایند سر وقتت. حسابی تمام جاهای خالی کنارت را  پر می کنند.می خندند. مثلا عاشقت می شوند.تمام عمرشان می شوی تو .هی خودشان را هل می دهند توی قلبت.هی بو می کشند محبتت را .هی ادای آدم های خوب قصه را بازی می کنند.هی دل بری می کنند.کافیست وا بدهی به خواستنشان. کافیست طعم یک دوستت دارم را ازگوشه ی لبت بخوانند.کافیست عشق را باور کنی که دنیا از کار می افتد. وصل می شود آرزوی ناممکن و نشدن مهر می شود بر پیشانی ت. آدم ها همینند دیگر.انسان است و نسیان و از یاد بردن دلی که عاشقش کرده .نسیان است که  این روزها حواست به من نیست وگرنه سوختن تماشا دارد .دارم م ی س و ز م.

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه دوم مهر 1393

هنوز دو روز از پاییز هوهو نکرده 

به قدری نفس سخت می رود و سخت تر می آید که هوس کرده ام بمیرم 

+دل م میخاهد بابا برایم قرآن بخواند...کاش بخواند...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه دوم مهر 1393
 
مطالب قدیمی‌تر