نخواه از من که دلم نلرزد از این حرم .نخواه که نمانم کنار در و چادر نکشم روی صورتم و تمام بی حیایی هایم را اشک نریزم .نخواه از من که سریع دل بکنم از حریم امن و امان ت.دلهره آمده بود برایم که راهم ندهی .دلهره داشتم که اشک نجوشد و پریشانی سامان نگیرد که گرفت .که راهم دادی.مهربانی که دست کشیدی روی سرم با تمام سرکشی ام .من دمادم مشکوکم که مهربانی که این روزها درب خانه اش آمدم بی خبر از گناه من باشد چرا که ستر جمیل"تو" باعث شده بماند بین خودت و خودم تمام رازهایم.من امروز محوت شدم که سرزنشم نکردی و امان دادی به دل وارفته ام .دوستت دارم یک جمله ساده نیست .یک برداشت از روی عادت نیست .اجازه بدهی دل می بندم به بودنتان .به خواستنتان. اینکه دوباره مرا خواستی دل بسته ترم می کند آقای خیلی خیلی خیلی رئوف ...

سلام آقا باز اومدم دست خالی...

نوشته شده توسط نفس در جمعه سوم مرداد 1393

به نظرم دعای ابوحمزه  ثمالی مثل شرح حال نویسی های ماست (روانشناس ها)از بیماران روانی.همانطور دقیق و جزئی از ریزترین حالات روانی.در واقع یک نوع معاینه روانی است .آن هم در محضر باری تعالی!
شرح حال روان من :

خسته م ...

وَ أَنَا الْجَاهِلُ الَّذِی عَلَّمْتَهُ

أَنَا یَا رَبِّ الَّذِی لَمْ أَسْتَحْیِکَ فِی الْخَلاءِ

و أَنَا صَاحِبُ الدَّوَاهِی الْعُظْمَى

أَنَا الَّذِی عَلَى سَیِّدِهِ اجْتَرَى 

أَنَا الَّذِی حِینَ بُشِّرْتُ بِهَا خَرَجْتُ إِلَیْهَا أَسْعَى

أَنَا الَّذِی أَمْهَلْتَنِی فَمَا ارْعَوَیْتُ 

وَ سَتَرْتَ عَلَیَّ فَمَا اسْتَحْیَیْتُ وَ عَمِلْتُ بِالْمَعَاصِی فَتَعَدَّیْتُ وَاَسْقَطْتَني مِنْ عَينِكَ

فَما بالَيتُ فَبِحِلْمِكَ اَمْهَلَتْني وَبِسِتْرِكَ سَتَرْتَني حَتّي كَاَنَّكَ اَغْفَلْتَني

وَمِنْ عُقوُباتِ الْمَعاصي جَنَّبْتَني حَتّي كَاَنَّكَ اسْتَحْييتَني اِلهي لَمْ اَعْصِكَ حينَ عَصَيتُكَ 

+از چشم ت افتادم...

نوشته شده توسط نفس در جمعه بیست و هفتم تیر 1393

مهربانیت من  را یاد خدا می اندازد .مهربانیت من را یاد خدا می اندازد وقتی هیچ کس دو رو برم نیست و تو هستی.من را یاد مادرم می اندازی وقتی بد خلقم و بی حوصله و تو هم چنان صبوری.من را یاد خدا می اندازی وقتی اشتباه می کنم و تو به روی خودت نمی آوری.مهربانیت من را دیوانه می کند وقتی به هم می ریزم ت.بودنت من را یاد خوشبختی می اندازد. یاد روزهایی که کودک بودم .روزهایی که مادرتمام حوصله اش را خرجم می کرد. من را یاد مادرم می اندازی وقتی بغض می کند و صدایش می لرزد که اگر این روزهای سخت  کنارم نیست دلش را داده به دست هایم . من را یاد پدرم می اندازی .یاد نگاه های پر از جذابیت مردانه اش.یاد مهربانی های دست هایش. یاد نگرانی های به جا و به موقعش.من را یاد خواهرم می اندازی وقتی حرص می خوری از دستم .وقتی داد می زنی تا بفهمم دوستم داری. راستی! دعوا کردنت را دوست دارم بعدش مهربان تر می شوی مثل خواهرم .من را یاد برادرم می اندازی یاد خنده های کودکانه و پاکش.من را یاد تمام آدم هایی می اندازی که فرسخ ها ازشان دورم .من را یاد خدای این آدم های مهربان دور از من می اندازی.من را یاد تمام قلب های مهربانی می اندازی که یک روزی یک جایی دوستم داشتند دوستم دارند و قول داده اند دوستم داشته باشند تا ابدچه خوب باشم و چه بد.من را یاد واژه های خوب می اندازی،یاد زندگی.یادبرای هم بودن.مهربانیت من را یادخدا می اندازد، یادخدایی که هنوز هم می شود به خلیفه هایش امید داشت ،هنوز هم زمین قابل تحمل است تاتو هستی،تامهربانی هایت پا برجاست.

+مگه میشه باشی و تنها بمونم محاله بذاری محاله بتونم

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 |

وَكَيْفَ أَلْهُو عَنْكَ وَأَنْتَ مُراقِبِي...

و چگونه از تو غافل گردم در صورتی که تو پیوسته مراقب من هستی؟...

چگونه؟

چگونه؟

كَيْفَ أَرْجُو غَيْرَكَ وَالخَيْرُ كُلُّهُ بِيَدِكَ ...

چگونه امید به دیگران داشته باشم و همه خیر به دست توست؟...

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393

باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که تو را به وقت هایی که می داند خوب نیستی و حوصله نداری بخنداند و امیدوار کند و حواست را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضاع بد است اما یکی یکجایی هست که هنوز دوستت دارد.. باید یکی باشد که ببینی که چقدر برایش مهم است همین یکذره بهتر و بدتر شدن هات... باید یکی باشد که نسپاردَت به امانِ زمان که بلکه خود به خود خوب شوی خود!... باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که حتی دو دقیقه زودتر خوب شدن حالِ دلت را ببیند... باید یکی باشد که ببینی چقدر برایش فرق می کنی و چقدر بلد است تو را و چقدر حواسش به تو جمع است... باید یکی باشد که به یادت بیاود که برای یکی فرق داری. باید آدم برای یکی فرق داشته باشد، فقط برای یکی؛ و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشت است...! و اگرنه از بالا که به زمین نگاه می کنم همه مان یک مُشت در شلوغی بی پناه و بی اهمیت رهاشدگانیم که به هیچ کجای جهان برنمی خورد هر بلایی هم که سرمان بیاید... باید یکی، فقط یکی، اهمیتِ بود و نبود ما را به یادمان بیاورد که هنوز برای یکی، فقط برای یکی، چقدر مهم ایم!... مثلا فرض کنید همین الان در یکی از پیاده روهای این کره ی خاکیِ بی صاحب مانده که ما حتی اسمش را هم نشنیده ایم، یکی بیفتد و بمیرد، باور کنید اگر آن یکی تمام دنیای فقط یک نفر نبوده باشد، بیهوده مرده است؛ بیهوده و محض خنده ی دنیا!... باید یکی باشد که ببینی دل توی دلش نیست که به دست آورد دلت را...

+مهدیه لطیفی باز هم از دل ما سخن گفت...

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه هفدهم تیر 1393 |

زنی که عقل دارد عشق را باور نخواهد کرد
که زن با شاعر دیوانه عمراً سَر نخواهد کرد

مبادا بشنود یک تار مویش زلّه ام کرده
که دیگر پیش چشمم روسری بر سر نخواهد کرد

خرابم کرد چشم گربه یی وحشی و می دانم
عرق های سگی حال مرا بهتر نخواهد کرد

نکن... مستم نکن من قاصد دردآور عشقم
که شاعر چون لبی تر کرد، چشمی تر نخواهد کرد

جنون شعر من را نسل های بعد می فهمند
که فرزند تو جز من جُزوه یی از بر نخواهد کرد

برای دخترت تعریف خواهی کرد: من بودم
دلیل شورِ «مهدی» در غزل... باور نخواهد کرد

بگویی، می روم زخمم زدی امّا نترس از من
که شاعر شعر خواهد گفت امّا شَر نخواهد کرد

+مهدی فرجی

+جایی برای تعریف و تمجید نمی گذارد این شعر وقتی دلت را تا ناکجا آباد می سوزاند...

امیر، رضوان را بر می‌گزیند برای زندگی و نه برای عشق

نوشته شده توسط نفس در شنبه چهاردهم تیر 1393

عشق نه از تقلیل وام گرفته نه از نارسیسم.عشق مولود حسادت است ومن یک حسودِ تمام عیارم.حسودم ب هوایی که بازی میکند توی شش هایت، حسودم به آدم هایی که از کنارت رد می شوند، حسودم به دست هایی که توی موهایت چرخ می خورد، حسودم به خیابان ، به در، به دیوارها.حسودم به عینک ت که اینقدر هوایش را داری، حسودم به نگاهت وقتی دنباله دار می شود، حسودم به چای وقتی می نشیند روی لب هایت ، حسودم به امامزاده و قرآن وقتی کز می کند گوشه ی چشمت ،حسودم به ماه ،به شب،به ...

نه!قبول ندارم!حسادت یک مرض روانی نیست.حسادت،حکایت روزهای من است وقتی ندارمت، حتی وقتی کنارم هستی،وقتی دوری،وقتی غم دست انداخته دور روزهایم.من پرم از حسادت های زنانه ای ک راه ِ نفس م را گرفته.عقل زانو زده در برابرم .من به بی منطق ترین حالت ممکن تو را حسودم .همین!

تغییر نمی کنم ،که تغییر پشت پا زدن به همه  ی روزهایی است که دوستت داشته ام.من از این خود فریبی آرام سِکر شده ام .اینکه درون نگری هایم مختوم به توهم است خاصیت عشق است .عشق نه از تقلیل وام گرفته و نه از نارسیسم .عشق مولود حسادت است .حسادتی که جامعه مردسالار مذمومش کرده.من حسودترینم میانِ مسحورشدگانِ چشمانت.حسد، مذموم است به رغم اینکه علت عشق است و غیرت، پسندیده به رغم اینکه علت نفرت است.من از تعصب های جاهلانه لبریزم.از این دوستت دارم های کوتاه خسته ام .از اینکه اگر آرام باشی منسوب می شوی به حیا و اگر نگذاری حرفهایت در گلو بخشکد خلاف  قوانین است.من دچار بن بست های مضاعفم .دچار یعنی ناگزیر یعنی پل ها شکسته و جاده خاکی شده.دچار یعنی همه چیز خیلی وقت است که تمام شده.حواست  هست که حسد کار دستت داده .اینکه دوستت دارم ترجمان یک حسادت است که فرض تغییر هم در برابر آن زانو می زند.نیا، نباش،بگذار حسد بخوابد.مشکوکم به یک آلودگی، به یک فلسفه از بن تهی.

+من م ک خاطراتم از تــــــــــــو رد میشه ...

یک چیز باربط: 

تو: متنات خیلی از هم گسیخته ست

من:ازهم گسیخته اسمته ( تبلور اوج پذیرش نقد در من)

نوشته شده توسط نفس در شنبه چهاردهم تیر 1393 |

سر سفره اولین افطار یک قاصدک بیاید کنار لیوان چای حتما اتفاق خوبی در راه است.مگرنه؟

نوشته شده توسط نفس در جمعه ششم تیر 1393

آدمِ خواندن متن های طولانی نیستم  ولی این یکیــــــ را تا تهِ تهش خواندم.دستی در نقد و خوانش متون والای ادبی هم ندارم، ولی این  چند خط را ک در گلویم مانده می نویسم.

شهرزادِ نا تمامِ "روزگار" را باید زندگی کرد و بعد از زبان امیر شکوهی ها نوشت.من اعتراض دارم !من ب ازدواج امیر اعتراض دارم.امیری ک  خودش را می اندازد وسط زندگی دختر شور و شری ک پر از نشاط های دخترانه است و بعد می رود.می رود نه ب عادت معمول و مرسوم مردهای دیگر نه با خیانت و خوشی! می رود با طعمِ تلخِ نخواستن.نخواستن ِ خواستنی ترین دختری ک عاشقش شده.

امیر یک عاشق پیشه است، دنبال معشوقه سازیست! امیر همدم و همنفس نمی خواهد.امیر می خواهد عشق را درک کند،ولی فاجعه آمیز ترین سبک را اختیار می کند. امیر می خواهد  معنایی نو از عشق بسازد ولی بی رحمانه ترین گزینه را انتخاب می کند. امیری ک ساخته اید در این داستان اگر همان امیری باشد ک ب خاطر معنای عشق افلاطونی دست رد ب سینه ی شهرزاد زد نباید با رضوان هم ازدواج میکرد .ازدواج امیر با رضوان ، تمام بدبینی های مرا نسبت ب عاشق شدن مردها قلقلک میدهد، ب این ک هیچ مردی نمی تواند خودخواهی هایش را کنار بگذارد و واقعا دلش را برای همیشه ب یک نفر بسپارد.حتی همین نه گفتن امیر ب شهرزاد (با اینکه ادعای عشق دارد و نسبتا در اثبات این ادعا موفق است ) هم مهر تاییدی بر خود خواهی های مردانه امیر است، در رفتن است از زیر مسئولیت ِ نگاه و دلی ک اسیر خودش کرده!

شهرزادِ مجد را میبینید! ازدواج کرده است ب رسم معمول ک اگر معمول نبود به او حق میدادم نسبت ب همه ی مردهای اطرافش بیزاری را برگزیند.یک خانم دکتر تمام عیار.زنی ک جوانی پر شور و شر بوده روزگاری و شیطنت از دست و پاهایش میریخته ، تبدیل شده ب مجسمه ای از بازخوردهای سرد و بی جان. هدی وفایی امروز  تصویر  همان شهرزادِ دیروز است . ولی  روزهای بعد از امیر  انگارآب سرد ریخته اند روی تمام تنش.زن ها اینگونه عاشق می شوند.زن ها با بند بند وجودشان عاشق می شوند! زن ها با بی منطق ترین شیوه ممکن عاشق می شوند. زن ها برای  تا ابد ، یکبار و یک نفر را عاشق می شوند. زن ها همانجا ک عاشق می شوند تا  همیشه می مانند. ولی مردها نه ! مردها  ساخته شده اند تا توجیه بیاورند و استدلال های آبکی بسازند، عاشق شوند ، عاشق کنند و  بعد رها کنند و بروند.

من یک حرف دارم :اگر امیر دنبال عشقی ماندگار بود و از وصل سر باز زد و میلی ب ازدواج نداشت ؛ چطور تن ب ازدواج با رضوان داد ؟! جز اینکه بگوییم امیر دنبال معشوقه سازی بود و شهرزادِ مجد یک وسیله برای بروز و ظهورش!!من امیر شکوهی این داستان را نفهمیدم و نمیفهمم و نخواهم فهمید...

با خواندن این داستان  همش یاد این چند خط از مستور می افتادم :«یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم.دو سال گذشت،جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. یک روز فروغ پرسید کی ازدواج می کنیم؟ گفتم اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم...

و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و اتو و جاروبرقی و غیره باشی، هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم و کمتر از حالا همدیگر را می بینیم ... نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیاله زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست...عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد...»

حال م بد میشود ک عده ای  فکر میکنند با وصل ، عشق از جا  در می رود.عشق را با هوس خلط می کنند و بعد دم از تکرارو کسالت می زنند.من اینطور آدم ها و این جنس افکار را هیچ رقمه نمیفهمم!!

+  ب نظر ِ نظرباز این داستان نشیب ندارد، سراسر فراز است، دیالوگ های هدی و امیر، سبک روایت، تک مضرابهای عالی، برش های جذاب، اشعار انتخابی، قلمِ بی نظیر نویسنده ، شروع ِ داستان و خط ب خط آن پر است از احساس های ناب. حس کردم حس و حال شهرزاد دارد گم می شود توی  داستان.حس کردم غمِ بزرگی ک شهرزاد این چند سال با خودش داشته کمرنگ شده است.حس کردم حالا ک چ خوب عشق یک زن ب تصویر در آمده حیف است روی آن کلیک نکنم و چند خطی در بابش ننویسم.

+عذر از"یک عدد رند پارسا"ک هم صاحب قلم هستند،هم نویسنده،هم شاعرو..،بابت عرض ناب جای نظرباز

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه پنجم تیر 1393 |

تب ت ک بیاید نمی رود ،می ماند زل میزند ب دست و پا زدن من .تبِ دیدنت ک بیاید ،گرم می شوم چنان ک کودکی در بغل مادرش.کار از دست و پا زدن گذشته ؛  کار از گرم شدن گذشته ؛ب جان کندن افتادم ، ب سوختن ...حالا هی نیا ...حالا هی نباش.... حالا هی ب روی خودت نیاور ...حرفی نیست.مهر زده ام روی لبهایم ب همین تو خوبی چ کار میکنی ها دل خوشم .من دیروز بودم ، امروز هم هستم ، ولی فردا را ...نمی دانم .اگر آمدی، اگر دلت خواست دوباره چند لحظه ای من ز ن د گ ی  کنم با چشم هایت ، بسپار ب باد ک ب قلب م  برساند هنوز هم هستی و اگر ک نه ...همین حالا بگو ک تکلیف فردایم را بدانم .بدانم بعد از تو کارم نه صبر است نه متانت.من تمام شهر را ب هم میریزم...حالا ببین!

+نخند... خنده هات استعداد شگرفی دارند...برای بیمار کردن یک شهر...

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه سوم تیر 1393 |

بگذریم ؟!

از چ بگذریم ؟؟ از حرفهایی ک گره خورده اند توی حنجره مان ؟بگذریم ک لال شود تمام واژه ها ؟

زندگی را با فلسفه و منطق نمی توان عاشقانه زیست.درد را با آه ِ دمادم نمی توان تسکین داد.نفس را بی شماره نمی توان منطقی سپرد. بریز دور عقل و منطق را !غم را با گذشتن نمی توان بی اثر کرد.خسته م.

پل بزن ب من ،ب خواستنم ، بپذیر مرا همین گونه ک نفس می کشم ،بپذیر مرا ،حتی اگر روبرویت بی منطق ترین دخترِ عالم نشسته و هی حرف هایش را زیرو رو می کند ک بگوید حالش  اصلا خوب نیست.

بپذیر مرا همین قدر بی منطق،سر ب هوا ، لوس، نق نقو...

من همین گیجی هماره ی خودم را دوست دارم ، من همین بی منطقی را نفس می کشم .من همین عاشق شدن را بی هیچ پیوست و ضمیمه ای می پرستم .من از تب و تاب ندیدنت می گویم و تو از منطق و استدلال!!

حواست باشد! حواست باشد کمتر فریاد بزنی، کمتر عصبانی بشوی، کمتر اخم کنی، حواست باشد واژه هایت بغض بی امان بارم می کند،حواست باشد همیشه هم منطق خوب نیست ! لحنت را ک میریزی ب هم ،شک میکنم ب بودنم ...

منطق!شکوه و گلایه می آورد،دو دو تا چهارتا می آورد، من می آورد،تو می آورد ،دیوار می کشد بین بودنمان...

من از منطق متنفرم !

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه دوم تیر 1393 |

میـــــ کشیـــــــــ مرا حسیـــــن (ع)...

+ ارباب! با من چه کرده است ببین بی ارادگی...

نوشته شده توسط نفس در جمعه سی ام خرداد 1393

دلبرم
شهادت مي‌دهم
غير از تو
زني‌ نيست
که در گهواره‌ي دستان‌اش
اولين و آخرين مرد را بپروراند...
شهادت مي‌دهم
غير از تو زني نيست
که همان‌گونه باشد
که هميشه انتظار داشته‌ام
و موهايش
بلندتر از آني باشد
که هميشه خواسته‌ام...

*نزار قبانی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفس در جمعه سی ام خرداد 1393 |

کرب و بلا را باید رفت ، باید با سختی رفت ، باید پیاده رفت ، باید بین راه بیمار شد ،فقط باید پاهایت رفیق نیمه راه نباشد...

با اینکه سن مادرِحوا را دارم باز هم از اینکه نشده بود مامان بیاید پای ماشین برای بدرقه دلتنگ بودم و بغض داشتم .دختر اگر مامانی باشد واویلاست.زهرا آمده بود، فاطمه و امین آمده بودند ولی تو هم نبودی ...

سمتِ چرخ ها سمتِ شهرِ تو بود.سمتِ باب الحوائج. ب زعمِ من شهری جوان و با نشاط .نورِ حرم جلای چشم بود.خوب شد اول آمدیم سمتِ حریمتان ک اگر نیامده بودیم ب پاس انعامی ب نام داعش محروم میشدیم از زیارت.

از مردهای عرب بدم می آید ،از چشم هایشان. می ترسم از آن افسر های گردن کلفتشان ، می ترسم از دود های سیگارشان .تقریبا تمام سفر پوشیه زده بودم.تجربه ی جالبی بود .چیزی شبیه ب یک کوری انتخابی آن هم برای منی ک با چشم هایم زندگی میکنم.با اینکه تصویری تیره از دنیا را ب تو بازتاب میکند ولی یک جور حس خوب ، یک جور حس امنیت هدیه میدهد ب دلت.

آمدیم حریم شحنه ی نجف، محل اسکان ،صحن حضرت زهرا(س).هر روز مهمان سفره مولا .مناجات شعبانیه (من توان گناه نکردن ندارم )، اشک ، روضه مادر... غروب ؛مسجد سهله، روضه کوچه ... ؛ دو رکعت نماز حاجت ، مسجد کوفه ...یک حس عجیب دارد این مسجد ،همیشه برای هم چون منی یک حسی شبیه نفهمیدن ،گیجی، بهت ...

روز اول نگین یکدانه انگشترم گم شد ، دل م برایش تنگ شده ولی حالا ک آمده ام میبینم جایش خوب است . نشسته بودم در حرم مولا ، زن عرب با 4 فرزندش کنارم نشسته بود، از آن جایی ک بچه میبینم بی اختیار میشوم شروع کردم ب دستکاری و سر ب سر بچه ها گذاشتن.با همین نابلدی زبان عربی با زن ب صحبت نشستم .سمیه 24 ساله .هم سن خودم بود.پنج تا بچه داشت. اسم شوهرش حیدر بود ک آهنگربود.زخم صورتش را نشانم داد.اشک توی چشم هایش جمع شده بود .میگفت ک حیدر کتکش میزند.پرسیدم دوستش داری؟بغضش بیشتر شد .میپرسید مردهای ایرانی هم همینطورند؟لبخند زدم و گفتم همه مردها یکجورند.ساعتی گذشته بود و دیدم غرق صحبت شدم .نه سمیه ایرانی بلد بود و نه من عربی بلد بودم ولی با این همین اندک واژه ها کلی حرف زدیم ...

سه روز پیاده روی ...پاهایت ک بازی در بیاورند و بدنت رفیق نیمه راه باشد تا 668 ستون بیشتر دوام نمی آوری ...از نجف تا درب حرم سقا 1450 ستون است ...

آن قدر کوله ام سنگین بود و آنقدر زار و نذار راه می آمدم ک نیم بیشتر راه کوله را مسئول محترم گروه (آقای میم) بر دوش میکشید و ما کلی دعا ب جانش میکردیم.

قدم ب قدم موکب بود برای پذیرایی و استراحت ، بماند ک شب ها کنار مورو ملخ و موش ها و گربه ها میخابیدیم ،ینی مثلا میخابیدم ،من ک فقط چشم ها را میبستم !

با خودم عکس های امام و آقا و سید حسن نصرالله را برده بودم .توی راه ک بین عرب ها پخش میکردیم با یک شوقی عکس ها را میگرفتن و میبوسیدن .

یک رفیق پیدا کردم بین راه .اسمش نور بود .کلاس اول دبستان.با دو برادرش احمد و هادی و مادرش از ناصره آمده بود.دختری شیرین و خنده رو، با موهای بلند و لباس آبی ک با هر کلام عربی از من و نابلد بودنم قاه قاه میخندید. تا ورودی کربلا ، نور را بین راه بارها دیدم ، از پشت سر می آمد و ناغافل دست می انداخت دور کمرم ، با هم کلی حرف زدیم ، خندیدم ، عکس گرفتیم ...

ستون 1450، ساعت 11 صبح روز پنج شنبه ...حرم سقا ... هیبت ش مثل همیشه می گیرد جانت را ...بین الحرمین ..کوله ها را انداختیم ...نشستیم ...دردِ پا امانمان را بردیده بود...

روز اول کربلا، حسینیه صفار، زیر سرم ، ...نشد بروم حرم ...

داعش تا چند قدمی مان آمده بود ، خانواده ها هر روز زنگ می زدند ک بچه های ما را زودتر برگردانید...

حرم آرام بود ...حرم امن بود ...دل م آرام بود ...

+ثانیه های آخر..حرم ارباب .. جان کندن را تجربه کردم ..کاش میشد همانجا ک عاشق شد تا ابد ماند..

مثل خيال بود ، چه کم بود ، حيف شد        مَردم! ،"خدا نصيب کند! "، خواب ديده ايد ؟

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 |

بسم الله

این ک قلم نمیچرخد برای خواندن از تو ،پینه های دست ِ من است  ک سبب ساخته .این ک دلهره دارم و نه شوق ، دردِ بی درمانِ آدم نشدن است.این ک تا چند ماه پیش لبالب از دیدارت بودم و حالا سردم ، بی رمقم ، از انبارِ سرکشی است ک دریغ نکرده ام .حالِ دلم چیزی نزدیک ب یک پریشانیِ ادواریست و چ انتظارِ بزرگی ک من فهم کنم کربلا کجاست و قدم در سرسرای چ سرزمینی می گذارم.الان ک دارم اینها را می نویسم کمی از گیجی منسوب ب بهت رنج میبرم .زبانت لال شود قلم ک نمیچرخی ،ک نمیچرخی،ک نمیچرخی  از ارباب بنویسم ...سنگین شده ام ...سنگین از گ ن ا ه ...

+قامت عمّه خمیده ست خدا رحم کند...

*زشت است وقتی ب دیدار کریم می روی با خودت توشه برداری ...

**راهی م سمت تو ...

***رفقا حلال کنید و اینا...

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 |
تمامش کن ای عشق و آغاز کن

دگر فرصتی نیست! کم ناز کن

اگر سحر باید کنی سحر کن

اگر باید اعجاز..اعجاز کن

شب عزلتم گوشه ی چشم توست

در مسجد بسته را باز کن

شب وصل ما با شکایت گذشت

مرا محرم بوسه ی راز کن

فقط بی وفایی مکن با خودت

نه بنشین به بامی نه پرواز کن

+با صدای تو شنیدن داشت ...

*فاضل نظری

محبوب شهر آشوب من ...بخوانید ...بخوانید این جا را ...

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393

فقط باش.فقط همین چند ثانیه باش.فقط همین چند روز باش.دارم خم می شوم .لعنت ب زبانِ کور قلم ،لعنت به نگاه ک فاصله بیکارش کرده،لعنت ب صدا ک لرزش گنگش کرده،لعنت ب من ک تو دیوانه م کردی.لعنت ب در لعنت ب دیوار. لعنت ب اشک هایی ک منطق را علیل می کنند.فقط باش.فقط همین چند ثانیه باش، بی ترس،بی دلهره،بی حرف رفتن،بی نگاه ب در،بی حرفی از ساعت و زمان.فقط باش .فقط عطرت باشد.فقط باش. فقط باش.فقط همین چند لحظه باش. نفس کم آورده ام .فقط باش.

+ و تو اما ...نیستی نیستی نیستی نیستی نیستی ...

نوشته شده توسط نفس در شنبه دهم خرداد 1393 |

دِمانس گرفته ام، از نوع پیشرفته اش. هم چون پیر زنی درهم شکسته ک رخت سفیدبر تن دارد. رخت سفید برای مردن مردی ک شصت سال هم خانه اش بوده! لباس سفید پوشیده ام ، جیغ ترین رژ را زده ام ،عروسک بغل کرده ام و به پسران همسایه چشمک می زنم، درست مثل پیر زن های آلزایمری. دِمانس گرفته ام هم چون خاله ریزه ک در ختم عمو حسن (همسرش) نگران جفت یابی بود. رسوا شده ام در شهر، هر شب درب تمام خانه ها را می زنم ،گم  کرده ام آن چار دیواریِ گرمِ خودمان را. من تمامِ را ه های رسیدن ب تو را فراموش کرده ام. من توامان دچارِ نسیانم. روانشناس ها ب من لبخند می زنند، پرستارها فحش می دهند... من در ب در شده ام  برای تو ، برای نبودنت. همه چیز خوب بود، همه چیز سر جایش بود، تو ! من ! سقف مشترکمان!قهوه های همیشه آماده!خنده های بی وقفه! رفتی، بی خبر،بی اراده.... . دِمانس گرفته ام آن هم از نوع پیشرفته اش، دِمانس ،مهم ترین تصمیم زندگی ام بود بعد از تو ...دِمانسی از روی اختیار...

 +دِمانس: اختلالی با تخریب پیش رونده کارکردهای شناختی همراه با فقدان حافظه.

*خاله ریزه :خاله خانم مامان است ک دِمانس دارد بر اثر پیری .

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه هشتم خرداد 1393 |

و تو(پیامبر) ک یک قوس کمان تا خدا فاصله داشتی در دلت از این دنیا ، زن را پسندیدی!امروز تمام خیابان های شهر را گز کردم ، تمام کوچه پس کوچه ها را ، امروز زنانِ شهرم را دیدم .من امروز زنانگی ها را دیدم ، بی نقاب ، بی پرده! من امروز زیباترین رنگ ها را دیدم ! تا چشم کار می کرد جسم بود و جسم !موهایت امروز یگانه بود، چشم هایت ، لب هایت ، آن گونه های برجسته ت ،دست هایت ، ناخن های فرنچ کرده ت...بی نظیر بود.من امروز لباس های بی هویت دیدم و آدم های بی هویت تر ک پشت این تکه پاره ها پنهان شده بودند.من امروز زنانی را دیدم ک جسم محض بودند.حالِ چشم های هیچ کدامشان خوب نبود؛ بغض را دیدم ، خستگی را دیدم ، خنده های تلخ را دیدم ، دست و پا زدن برای بودن را دیدم.من امروز حتی در ست ترین مدل و رنگ لباس ک بر تن زنی بود یکپارچگی را ندیدم.من حس را ندیدم، طنازیِ سر زندگی را ندیدم، حیا را ندیدم .

دلم می خواهد از آن عرب زن های سیاه چشم باشم ک برق چشمانم دلت را بگیرد، دلم می خواهد بین مطبخ و بستر در رفت و آمد باشم ، دلم می خواهد دنیای این روزهایم را بگذارم کنار،جایش ب بچه های قد و نیم قدم جان بدهم .دلم می خواهد خودِ از هم پاشیده ام را ببرم درب خانه زهرا(س) و زن بودن را بفهمم...

+شکوه شیوه ی داوود در گلوگاهم...

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه ششم خرداد 1393 |

از بالای منبر گرفته تا همین دورهمی های معمولی برای ریشخند ِ عشق ، از عشق دخترهای 14 ،15 ساله دبیرستانی مثال می زنند .کسی چ می فهمد چ هیجانی نشسته در چشمهایت  وقتی برای اولین بار دلت می ریزد.کسی چ می فهمد چ قدر این احساس نجیب و تو دار است.نمی توانی فریادش کنی، نمی توانی بروی بغل گوشِ مامان بگویی من امروز دل م را جا گذاشته ام در فرعی ترین کوچه ای ک ب خانه ی ما راهی ندارد. نمی توانی ب معلمت بگویی اضطرابی عجیب دارد هضمت می کند.شاید زمزمه کنی به گوش هم کلاسیت ، ولی باز هم بعید می دانم  از شرم سرباز کنی از حس موجود ک چنگ انداخته در گلویت.

گیجی، ماتی، حق داری ! عشق اتفاق سنگینی است. زیست را مثل قبل خوب نمی خوانی، فیزیک و ریاضی هم ک تعطیل، ولی کتاب ادبیات از دستت نمی افتد! همان چند شعر ساده را آن قدر برگ زده ای  ک از بر شده ای. هیچ کس علاقه ی ناگهانی ت ب ادبیات را هم قدرت تعبیر و تفسیر ندارد .چ قدر خاطره داری از نیمکت های مدرسه ،از اشک های پنهانی!چه کسی می فهمد لال شدن بعد از عشق از خود عشق  سهمگین تر است...عشق است و فریاد و گوش فلک را  کر کردن ولی عشق ب مثابه ی دختری 14،15 ساله  یک خاموشی اجباری است.یک خاموشی اجباری ذوب کننده ...

دوستت دارم !

ب سبک و سیاقِ دخترهای 14،15 ساله دوستت دارم !صاف، ساده،نجیب،ب ظاهرآرام و از درون ملتهب...

تن داده ام ب یک خاموشی اجباری ذوب کننده...

نوشته شده توسط نفس در شنبه سوم خرداد 1393 |
 
مطالب قدیمی‌تر