تنها چیزی که من را به انزجار می آورد؛ خیانت است ...

خیانت بود وقتی دست های مرا داشتی مشغول دست های دیگری باشی ...

خیانت بود ....

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴

شاید دل گیر بشوم و یا حتی دل تنگ .اما در حقیقتا با تمام وجود لبخند می زنم به انسان های بی تعادلی که در فراز و نشیبن.به آدم هایی که می بینم از درون نابودن ولی خوب دست و پا می زنند.به آدم هایی که غرق نفاقن و نافشان را با خیانت و دروغ برداشته اند...

مردی متظاهر به دینداری که در 10 اسفند به یکی بگوید "عشقم" و در 10 اردیبهشت به یک نفر دیگر بگوید "عشقم "...

یا دروغگوی قهاریست

یا یک ضعف روانی شدید دارد 

یا یک خیانت کار بالقوه و بالفعل است

 یا یک هوس باز رسوا شدنی است

و یا اصلا نمی داند عشق چیست

این روزها فقط به یک چیز خوب یقین دارم که این دنیای پست دنیای عمل و عکس العمل است و خدا از هیچ چیز کوتاه نمی آید و بابت هر دوستت دارمی که گفتیم خدا بازخواست می کند...

+شما هم می توانید این فرد را شخصیت شناسی کنید...

یک تجربه:وقتی به یک نفر شک داشتید، به حرفهایش به نگاهش، به چشم هایش؛ و آن فرد از شک شما بیش از حد عصبانی شد و واکنش نشان داد؛ یقین کنید که شکتان چیزی جز حقیقت نیست ...مثل شک به دوست داشتن و عاشق بودن یک "شبه انسان" و یا بهتر بگویم: حیوان ...

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ |

آشفته ام...زیبایی ات باشد برای بعد
من درد دارم شانه ای مردانه می خواهم

.

.

.

+آشفته م...خیلی...

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴

تو: چرا زنگ می زنی؟

من:سکوت

تو:چرا مزاحم می شی؟

من :سکوت...بغض...

تو: تو نمیخای بفهمی که ...

من:دلم تنگ شده برات 

بگذار آب پاکی را بریزم روی دست هایت، روی تنت؛ من تمام شعرهای عاشقانه ی تاریخ  را رصد کرده ام، روزها با مجنون نفس کشیده ام وقتی لیلی نگاهش را سنگین می کرد؛ بی تابی هایش را دیده ام، من بهترین شاگرد این مکتبم.من هند تا یونان را همپای عشاق آمده ام .من راه رفته را بر نمیگردم.من آشوب چشمان زلیخا را دیدم  وقتی یوسف عزم رفتن کرده بود. من اشک های سودابه را دیدم که آتش را بر سیاوش خاموش کرد.من نل و دمن را دیده ام ،عروه و عفرا را زندگی کرده ام ،من زارديارس و اداسيس را نفس کشیدم... هر انسانی راهی می گیرد برای زیستن اجباری اش، من اما عشق را اختیار کردم که هیچ ندارد...

حالا اگر مصمم سمت در می روی که بروی، برو! اگربد خلقی می کنی و ابرو در هم می کشی، بکش! اما اگر رو برمی گردانی تا مرا دلسرد کنی،اشتباه می کنی. اگر صدایت را بالا می بری که صدایم ساکت شود خیال واهی است که صدای هیچ عاشقی به سمت سکوت میل نمی کند. من بغض می کنم اما مردانه.من کم آورده ام اما مردانه.من می نشینم مثل یک مرد گریه می کنم. ولی از دوست داشتنت دست بر نمی دارم که اگر دست بردارم م ی م ی ر م ... چه خوب می گوید ویکتور فرانکل که وقتی معنای زندگی از بین برود گویا فرد مرده است.معنای من، تویی؛ معنای من چشم های توست. معنای من ... . من نمی توانم  تو را دوست نداشته باشم.من بلد نیستم فراموشت کنم. من توان دست کشیدن ندارم. حال اگر حرف دل ت ، منطق ت چیز دیگریست ، برو.آرام. ولی من دل آشوبم. من سراسر اضطرابم...

آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه‌ی خوشبختی‌ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی‌ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری-
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هرشب که می‌پیچد به اندام تو هم‌خوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

+مهدی فرجی

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ |


«هَبْ لی کَمال الاِنْقِطاع» اما خدایا!
اینگونه دل کندن به قرآن درد دارد!

...

+انسیه سادات هاشمی

نوشته شده توسط نفس در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴
آی اونایی که عاشقین!
قدر این روزاتون رو ، با همه درد و اندوهش بدونید.
بعدها که این دوران گذشت و عاشقی از سرتون افتاد و به جایی رسیدین کهیخ زدین، جای خالی شو حس می کنید...وقتی که متعجب می شین از این همه سرد بودنتون در برابر این همه حرارت عشق و نمی تونید پاسخ بدین ....

+زهرادشتی

++هیچ وقت سرد نشدم،ولی از سرد شدن آدمای اطرافم همیشه درعجبم...گاهی در این تعجب باید مرد...

نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ |

روزهای زهــــــری

.

.

.

داغ بعضی چیزا عجیب رو دل آدم میمونه

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳
همیشه توی سخت ترین شرایط بهترین های زندگی ت تنهات میذارن ...

 

+از خداحافظی کردن بیزارم!

گفتی نگران منی و روز جدایی          در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند

نوشته شده توسط نفس در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳
 ...
امشب بغض اومده اینجام ...

داره خفه م میکنه ...

نوشته شده توسط نفس در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳

نفس داده ای تا هرم گرمایش دســتی را گرم کند و دلــــی را گرم تر؛

اگر قرار بر جدایی است و رسم بر دل کندن؛ نفــــــــــــــس برای چه؟

هر چه می خواهم قلم بزنم روی بوم نظربازی ام می بینم تکرار مکررات است. می بینم شاید هیچ کس نفهمد کیبوردی که خیس شده از اشک را! شاید فکر کنند یک مشت احساسات آبکی دخترانه ی دست چندم است که روزی سرد می شود و می میرد. من که می دانم تمام نمی شوی در من. تو که می دانی با رفتن ت رگبار دلتنگی دست و پایم را می شکند. تو که می دانی ساکت می شوم و رنجور. تو که می دانی من آدم این حرف ها نیستم خوش انصاف. به اندازه ی همه شب هایی که ندارمت خاطره ساخته ای. به اندازه تمام روزهایی که سرد می شودی با من لبخندت را ذخیره کرده ام.به اندازه ی تمام سالهایی که مرا فراموش می کنی من با یاد لب ت خوشم. به اندازه ی تمام  قدم هایی که از من دور می شوی شکستن را شماره می کنم. من اهل نفرین نیستم ولی خداوند دارد تیز می بیند دست هایی را که عزم جدایی سر دادند. هیچ کس لرزش نفس های مارا ندید؟ امیدم را یاس کرده اند...مگر چند صباح مهلت داریم تا مرگ...

خراب بشوی دنیا که هق هق دل های از همه جا بریده را می بینی و از هم نمیشکافی...........................

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ |

وقتی غـــــــــم ریشه ات را می کند

...

...

...

باید مـــــــــــرد

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ |

عاشق زنی مشو که می‌خواند
که زیاد گوش می‌دهد
زنی که می‌نویسد
عاشق زنی مشو که فرهیخته است
افسونگر، وهم‌آگین، دیوانه
عاشق زنی مشو که می‌اندیشد
که می‌داند که داناست، که توانِ پرواز دارد
به زنی که خود را باور دارد
عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می‌خندد یا می‌گرید
که قادر است روحش را به جسم بدل کند
و از آن بیشتر عاشق شعر است
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد
عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جواب‌ده است
که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی
که با تو بماند یا نه
که عاشق تو باشد یا نه
از این‌گونه زن، بازگشت به عقب ممکن نیست
هرگز

+مارتا ریورا گاریدو/شاعر معاصر جمهوری دومینیکن

نوشته شده توسط نفس در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ |

وقتی عکس ت پس زمینه ی گوشیم می شود...

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳
و انسان عاشق شد و ذهن آگاهی را نپذیرفت، به مددش رنج آغاز شد. چرا هیچ کس فریاد نمی زند که عشاق بی عرضه اند و بی هنر؟ که اگر هنر داشتند؛ فلسفه ی معشوق ها با نبودن گره نمی خورد. چرا هیچ کس خم به ابرو نمی آورد که این همه دوری، این همه نبودن تا کی؟ چرا معشوق ها را محکوم می کنیم؟ چرا نشسته ایم و غصه می خوریم ؟ این جا باید اعتراف کنم  برای چشم هایت هیچ قدمی بر نداشته ام. باید بپذیرم که خو کرده ام به یک مازوخیست پیشرفته. باید فریاد بزنم تمام دوست داشتن هایم را توی حنجره ام ریخته ام و خرج شهر نکرده ام. من عزم کرده ام فردا دست به رسوایی بزنم. می خواهم نامت را شیرخوارگان تا مردگان شهر هم زمزمه کنند. فردا می خواهم عشق را تسخیر کنم . من اهل سکوت نیستم. باید فردا شهر را به هم بریزم برای خواستنت، برای آمدنت ...

+ذهن آگاهی روشی مدرن در روانشناسی برای فرار از خیالات و اقامت در زمان اکنون است. شکلی متفاوت از نگاه به زمان اکنون و حضور دائم در الان. برگرفته از تعالیم بودا.
نوشته شده توسط نفس در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ |

روزهای خوبی را نمی گذرانم ولی همچنان شنیدن یک تصنیف از علیرضا قربانی و یک لیوان چای، هنوز هم می تواند مرا به وجد بیاورد. هنوز هم آن قدر غم روی سینه ام دارم که به ساده ترین حالت ممکن اشک تو چشم هایم حلقه می زند. امروز اتفاقی افتاد که فهمیدم آدمی همان جایی که عاشق می شود تا ابد می ماند و قلب به همانی که عاشق شده به تپش می افتد و می ایستد.یقین کردم که مثلا اگر روزی دچار مرگ مغزی شوم و تـــــو از چند خیابان آن طرف تر تختی که من رویش با دستگاه نفس می کشم رد بشوی؛ عطر تنت قلب مرا زیرو رو می کند. امروز یقین کردم عشق اتفاقی نیست. برای چندمین بار مطمئن شدم که رد نگاهت روی دلم مانده. این ها را لرزش دست هایم بهم گفت، پاهایی که سست شده بود و جانی که رمق نداشت نه برود نه بیاید...

فقط چند لحظه چشمانم را بستم، دیدمت توی خواب هایم همچنان دوست داشتنی، نجیب، آرام... نفسم سنگین شد. می بینی خیالت هم برای من اتفاق بزرگیست. من امروز باورم شد آدمی همان جایی که عاشق می شود، دفن می شود و با هر قدم معشوق رستخیز را می چشد... 

+گاهی تو را کنار خود احساس می کنم       اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

نوشته شده توسط نفس در یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ |
 ...

زیبـــاتر از آنــی که رهـــایت کنــــم،امــا
دیر آمـــــــده ای، دوره ی پرهیز رسیـده

...

دیرآمدن از هرگز نیامدن هم بدتر است

دیـــــــــــــــــــــــــرآمدی

تمــــام شدم

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳

نشدم نوکر خوبی به درت حق داری

اربعین داغ حرم را به دلم بگذاری

...

 +جایی که عشــــــــــــــــق باشد آنجا خطر نباشد
نوشته شده توسط نفس در یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳

فردا می روم سمت مشهد

...

مهربان م

چه "خوب" که هنوز آدم های خیلی خیلی خیلی خیلی "بد" حق دیدن ت را دارند

...

نوشته شده توسط نفس در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳

ناهار را که خوردیم، من مشغول جمع کردن وسایل شدم.فاطمه (خواهرم) زهرای سحرخیز خسته را خواباند.هر دو آمدیم سراغ ریحان.تفاوت سنی این دو خواهر کم است و زهرا نسبت به ریحان حساس  و ما ناچار کمتر طرفش می رویم و ابراز محبت می کنیم و گرنه زهرا خانم درنهان و آشکار به حسابش می رسد. ریحان چشم هایش گرد شده بود و لبخند نثارمان می کرد. عزم کردیم لباس هایش را عوض کنیم و یک حالی به سر و صورتش بدهیم. چشم خدا به ریحان ما باشد لپ هایش دلربا شده و معصومیت چهره اش دل را ریش ریش می کند. پودر بچه را آوردم بزنیم سمت گلو و سینه و دست هایش.خواهرم دستش را گرفت زیر گردنش؛ خواستم پودر را بریزم سفیدی گلویش برق چشمانم را گرفت.بی امان بغض کردم. خواهرم سری تکان دادو آهی روانه کرد.گفتم تو هم یادِ...گفت بمیرم برای حضرت رباب(س)...

+زهرای دوساله...ریحان دوماهه 

روضه ی مصور است کربلایت. روضه مصور است روزهایم. مگر می شود مدهوش طفلی شیرخوار شد و یاد شش ماهه ی طنازت نکرد. مگر می شود دختری بابا بگوید و دلم نریزد برای یتیمی شیرین زبان سه ساله ات. این روضه های مختصرت جان به لبم کرده ارباب. علی اکبرت،... قاسم ت،... عبدالله،...علمدار...نفس کم آورده ام در این درد. این روزها بیشتر حواسم سمت زینب تان(س) است.دلهره دارم برای بانو. تنهایی بار دشواریست.تنها شدن برای یک زن به مراتب جانکاه تر است. عمه جان سادات فقط چند نفس ببین من را. نگرانم. اربعین نزدیک است...تنهایی سفر می روید دل نگرانم...دل آشوبم...

نوشته شده توسط نفس در شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ |

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید، چه غم؟ گر شاخساری بشکند
+فاضل نظری


بعد از این مگذار قلب بیقراری بشکند
در شب تلخ جدایی بغض یاری بشکند

ای نمک پرورده! حق من جدایی ات نبود
حق دست بی نمک این است، باری بشکند

دلبری را بس کن ای آهو و بیش از این مخواه
حرمت شیری درون بیشه زاری بشکند

درد از این بیشتر در پیش چشم دیگران
ظرف مهرت را، دلت را، غمگساری بشکند؟

شعرهایم را برای دیگری می خواند تا
خواب در چشمان سرخ اشکباری بشکند

عاشقان از نسل حلاج اند، پس دیگر چه باک؟
بید مجنونی برای چوب داری بشکند

دل به جبرت داده ام ای گریه ی بی اختیار
تا طلسم جبرهای اختیاری بشکند

آه دست عشق قفل بیقراری را شکست
قفل هجران نیز آری روزگاری بشکند

+رضا احسانی

نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ |
 
مطالب قدیمی‌تر